برتراند راسل. تاریخ فلسفه ی غرب. جلد سوم (واپسین سطور). ترجمه ینجف دریابندری.
... فلسفه در سرار تاریخ خود از دو جزء تشکیل شده که به طور ناهماهنگ ترکیب یافته اند؛ این دو جزء یکی تفکر دربارهی ماهیت جهان است و دیگری نظریهی اخلاقی یا سیاسی است دربارهی بهترین شیوهی زیستن. ناتوانی در جدا کردن این دو جزء با تمایز کافی، سرچشمهی تفکر مغشوش فراوان بوده است. فلاسفه، از افلاطون تا ویلیام جیمز، اجازه دادهاند که عقایدشان دربارهی ساختمان جهان تحت تاثیر تمایل به تهذیب اخلاق واقع شود؛ یعنی چون بنا بر فرض خود میدانستند چه معتقداتی مردم را فضیلتمند خواهد ساخت، پس براهینی اختراع کردند، آن هم غالبن بسیار سفسطهآمیز، تا صحت این معتقدات را اثبات کنند. من به سهم خود این تمایل را، بنا بر مبانی اخلاقی و عقلی هر دو، مردود میدانم. فیلسوفی که صلاحیت حرفهای خود را صرف امری غیر از پژوهش بیطرفانهی حقیقت کند، اخلاقن مرتکب نوعی خیانت میشود. و وقتی که پیش از تحقیق فرض بگیرد که معتقدات خاصی، صحیح یا غلط، چنانند که رفتار خوب را باعث میشوند دامنهی تفکر فلسفی را طوری محدود میسازد که فلسفه را از قدر و قیمت میاندازد. فیلسوف حقیقی کسی است که آمادهی بررسی همهی مفاهیم و تصورات باشد. همینکه آگاهانه یا ناآگاهانه حدودی معین کنیم، فلسفه از ترس فلج میشود. سانسور دولتی، که هر که را دهان به اظهار "افکار خطرناک" بگشاید به مجازات میرساند، زمینه پیدا میکند و در حقیقت خود فیلسوف قبلن این سانسور را بر تحقیقات خود تحمیل کرده است.
از لحاظ فکری، تاثیر ملاحضات اخلاقی غلط بر فلسفه عبارت بوده است از سد کردن راه ترقی، تا حد زیاد. من شخصن عقیده ندارم که فلسفه بتواند صحتیا ابطال احکام دینی را اثبات کند، اما از افلاطون تا کنون اکثر فلاسفه جزو وظیفهی خود دانستهاند که "دلایلی" برای اثبات بقای روح و وجود خدا بیاورند. و از دلایل اسلاف خود عیب جویی کردهاند. توماس قدیس دلایل انسلم قدیس را رد کرده است و کانت دلایل دکارت را. اما هر کدام دلایل جدیدی خاص خود فراهم کردهاند. و برای آنکه دلایل خود را معتبر جلوه دهند، ناچار شدهاند در منطق مغالطه کنند و ریاضیات را به عرفانیات بیالایند، و مدعی شوند که تعصبات عمیق اشراقی است که از آسمان برایشان حواله شده است.
همهی اینها از نظر فلاسفهای که تحلیل منطقی را وظیفهی عمدهی فلسفه قرار میدهند مردود است. این فلاسفه صراحتن اعتراف میکنند که عقل بشر براییافتن جوابهای قاطع بسیاری از مسائل که برای بشر اهمیت عمیق دارد قاصر است. اما حاضر نیستند باور کنند که یک طریق تفکر "عالیتر" هم وجود دارد که به واسطهی آن ما میتوانیم حقایقی را که از نظر علم و عقل پنهان است کشف کنیم. در ازای طرد این طرز فکر به پاداشی رسیدهاند که عبارت است از کشف این امر که بسیاری از مسائل را، که سابقن در تیرگی مابعدالطبیعه نهفته بودند، اکنون میتوان به دقت، و به وسیلهی روشهای عینی که از مشرب فلاسفه هیچ چیزی جز میل به فهمیدن را در کار خود دخالت نمیدهد، جواب داد. مسائلی از این قبیل را در نظر بگیرید: عدد چیست؟ زمان چیست؟ روح چیست؟ ماده چیست؟ من نمیگویم که میتوانیم همینجا و هم اکنون به این مسائل کهن پاسخ دهیم، ولی میگویم روشی که کشف شده است به وسیلهی آن، مانند علم، میتوانیم مرتبن به حقیقت نزدیک شویم؛ و در این روش هر مرحلهی جدیدی از اصلاح مراحل گذشته- و نه رد کردن آن- نتیجه میشود.
در قیل و قال تعصبات متضاد، یکی از چند نیروی وحدت بخش انگشت شمار همانا صداقت علمیاست؛ و منظور من از آن عبارت است از عادات مبتنی ساختن معتقدات بر مشاهدات و استنباطاتی همانقدر غیرشخصی و همانقدر عاری از تمایلات محلی و مشربی که از عهدهی نوع بشر بر میآید. اصرار و ابرام برای داخل کردن این فضیلت در فلسفه، و اختراع روش نیرومندی که این فضیلت به واسطهی آن مثمر ثمر واقع میشود، محاسن عمدهی آن مکتب فلسفی است که من یکی از اعضایش هستم. عادت درستکاری دقیق که در اجرای این روش فلسفی کسب شده است میتواند در تمام عرصهی فعالیت بشر گسترشیابد، و هر جا وجود داشته باشد از تعصب بکاهد و بر ظرفیت همدردی و تفاهم بیفزاید. فلسفه، با رها کردن قسمتی از دعاوی جزمیخود، از راه الهام بخشیدن راه و رسم زیستن باز نمیماند.
بیش از صد سال پیش پاولف با آزمایش بر روی سگهایش به قوانین اساسی یادگیری و شرطی شدن پیبرد. قوانینی که به نظر میرسد به روانشناسی بیش از هرچیز جهت داد. خوشبختانه اصول پاولف در روانشناسی به اندازه یافتههای داروین مورد طرد واقع نشد و خیلی زود باعث شکلگیری روانشناسی رفتاری در آمریکا شد. پس از آن نیز درمانهای درخشانی برای بسیاری از اختلالات از آن استخراج شد. اما باور کردنی نیست که کار پاولف چقدر خلاقانه و اصولی که بدست داد چقدر ساده بوده است. همان قدر ساده که سیبی از آسمان بر زمین میافتد.
پاولف دریافت هنگامی که برای سگش غذا میبرد او شروع میکند به بزاق ترشح کردن، حال اگر از این پس قبل از غذا بردن زنگی را به صدا در آورد و بعد به او غذا بدهد و این کار را چند روز مداوم تکرار کند از آن به بعد سگ تنها با شنیدن صدای زنگ (حتا اگر غذایی هم در کار نباشد) شروع به ترشح بزاق میکند.
این اتفاق ساده منجر به یک سری آزمایشهای فوق العاده دقیق و کم نظیر توسط پاولف شد که دادههای آن هنوز بعد از صد سال دست نخورده اند. پاولف جایزه نوبل دریافت کرد و برتراند راسل او را با داروین مقایسه کرد.
این را به عنوان مقدمه نگه دارید تا من دوباره به آزمایش پاولف باز گردم.
مدتی بود دائم به این فکر میکردم که ما چرا لذت میبریم و درد میکشیم. آیا تکامل جور دیگری نمیتوانست موجود زنده را به سمت رفتار خاص هدایت کند. آیا اگر درد و لذت را از موجودات زنده حذف کنیم خللی در رفتارشان ایجاد میشود؟ اصلن آیا درد و لذت وجود دارد؟!
شاید جواب این سئوال ها به نظرتان بدیهی میرسد. اما دقت کنید که منظور من ادراک کاملن سوبژکتیو (درونی، ذهنی) از درد و لذت است. این احساس ذهنی درد و لذت چه نفعی برای تکامل ما موجودات زنده داشته است؟ آیا یک سیستم دست و پاگیر و اضافی است یا کاملن انطباقی است یا یک محصول فرعی است؟ تکامل تا جایی که قدرتش را داشته است اقتصادی عمل کرده است. یعنی موجودات زنده از اندام ها و اجزاء و حتی ویژگیهای روانی اضافی و بدون کاربرد تهی شدهاند. علیرغم اینکه این صرفهجویی مطلق عمل نکرده است میتوان به عنوان یک اصل آن را پذیرفت. پس اول باید این احتمال را در نظر گرفت که احساس درونی ما از درد و لذت کارکرد خاصی داشته است. ممکن است که بگوییم بله کاملن بدیهی است که کار کرد خاصی دارد. مثلن اگر من از خوردن غذا لذت نبرم چه دلیلی دارد که دوباره غذا بخورم؟ و نخوردن غذا باعث مرگ موجود زنده میشود. پس کسانی باقی ماندهاند که هنگام خوردن غذا لذت میبردند و به این ترتیب لذت بردن یک کارکرد تکاملی پیدا میکند. برای درد نیز همینطور اگر من بعد از خوردن غذای فاسد یا گزیده شدن توسط عنکبوت (اگر زنده بمانم) دچار درد (همان حس ذهنی) نشوم چه چیزی باعث میشود در آینده از آنها پرهیز کنم؟ پس اینجا هم درد به روشنی مفید است. اما سئوالی که پیش میآید این است که مگر موجود زنده میتواند کار دیگری انجام دهد؟ یک میمون از خوردن میوهی شیرین لذت میبرد، آیا تکامل نمیتوانست رفتارِ خوردنِ میوهی شیرین را در میمون بدون لذت شکل دهد؟ تکامل میتوانست میمونهایی را انتخاب کند که میوهی شیرین میخوردند، فقط همین! یعنی اینکه، میوهی شیرین (یا هر چیز شیرین دیگر) حاوی ملکولهای خاصی است که روی زبان با بزاق حل شده و ترکیب شیمیایی آنها توسط سلولهای مخصوص چشایی تشخیص داده میشود و مغز دستور میدهد تا رفتار خوردن ادامه پیدا کند. میبینیم که اینجا همان اتفاق میافتد بدون اینکه احساس درونی لذت وجود داشته باشد. تکامل موجود زنده را بوجود میآورد. چه چیزی باعث میشود موجود زنده خلاف آن چیزی که برایش برنامه ریزی شده است عمل کند؟ اگر من یک روبات بسازم، چه چیزی باعث میشود او کاری را انجام دهد که خلاف اراده و میل من باشد؟ چرا باید به روبات پاداش بدهم؟ من فقط به روبات میگویم چه کاری بکند یا نکند. پاداش زمانی معنا دارد که روبات بطور بالقوه بتواند خدمت کس دیگری (از جمله خودش) را بکند و این پاداش او را تشویق میکند که همچنان پایبند به اصول من باشد و کاری که من میخواهم انجام دهد. اما در این دنیا موجودات زنده چه انتخابهای دیگری دارند؟ شاید شما بگویید موجودات زنده از روباتها خیلی پیشرفتهترند. من هم موافقم. بعضیها مساله را اینطور ادامه میدهند:
وقتی محیطِ موجود زنده از حدی پیچیدهتر و متنوعتر و سیستم عصبی او نیز از حدی پیشرفتهتر شد، دیگر تنها نمیتوان با یک سری کد نویسی ساده رفتار موجود زنده را شکل داد و توقع بقا و تولید مثل داشت. یعنی پستانداران پیچیده، دیگر موجودات هیپنوتیزم شدهی تکاملی نیستند که مغزشان تنها دارای یک سری کدهای ساده برای جفتگیری و غذا دادن به جوجهها و پرهیز از دشمن باشد. در محیطهای پیچیده دشمن تنها پرنده بزرگی که از آسمان فرود میآید نیست. دشمن تاریکی است، دشمن غریبهها هستند، دشمن ناشناختههاست، دشمن کسی است که جفت را از چنگش در آورد یا او را به چیزی منفی مشهور کند. حال تکامل باید برای انبوهی از مسائل پیچیده و متغیر کد نویسی کند! این کار محال است. خلق موجودی که بطور غریزی بداند در هر حالتی باید چه کند نه ممکن است و نه اقتصادی. پس بهتر است تکامل موجودات پیچیدهتری خلق کند که بسیار انعطاف پذیر باشند و بتواند بسیار تحت تاثیر محیطش قرار گیرد و به فراخور آن رفتارش شکل گیرد، تصحیح شود و پیچیده گردد. و این یعنی یادگیری و شرطی شدن.
حال باز گردیم به پاولف و اصول شرطی. پس به اینجا رسیدیم که ادعا شد حداقل برای یادگیری ما احتیاج به سیستم درد و لذت داریم. بطور کلی شرطی کلاسیک (پاولفی) بیان میکند هرگاه محرکی پاسخی را در موجود زنده فرا بخواند و آن محرک اولیه با محرک دیگری همراه گردد پس از مدتی محرک ثانویه نیز میتواند به تنهایی آن پاسخ را فرابخواند. بیان نورولوژیک این اصل میشود: هنگامیکه دو دسته نورون در مغز همزمان آتش کنند پاسخی را که یکی فرا میخواند دیگری نیز بعد از همراهیهای مکرر فرا خواهد خواند (دو دسته نورون به هم متصل میشوند). این مساله ساختار نورونی مغز را روشن میکند. وقتی مسیری در مغز بارها پیام الکترو شیمیایی را منتقل میکند آن مسیر برای انتقالهای بعدی روانتر میشود. خب، برای اینکه موجود زنده از این اصل پیروی کنند آیا احتیاج به درد و لذت است؟ چرا این نتواند خود به تنهایی باعث یادگیری گردد؟ به نظر میرسد در سطح بیولوژیک خود ساختار نورونی مستعد انجام این عمل است و هیچ معلوم نیست حس سوبژکتیو ما در مورد لذت و درد این وسط چه نقشی دارد. آیا بدون درد و لذت مسیرهای نورونی کمرنگ و پرنگ نمیشوند؟ دیدیم که این مساله تنها به همراهی ها و همزمانی ها در شلیک نورونها بر میگردد. اگر شما هنگام حس کردن بوی عطری مشابه عطر دوست دخترتان (یا پسرتان) در خیابان از خود بی خود میشوید، همین اتفاقِ سادهی نورونی عامل آن است. یا از بوی شیرینی بعد از سه سال کار کردن در کارگاه شیرینی پزی حالتان به هم میخورد! همینطور شما پاسخ مثبت به عطر و گلاب در حرم را به خود حرم و گنبد و بارگاه و امام رضا تعمیم میدهید.
پس ما اگر بخواهیم روباتی بسازیم که یاد بگیرد یا شرطی شود چندان به صرفه نیست که به دنبال مکانیزمهای لذت و درد بگردیم و آن را در روبات شبیهسازی کنیم و بعد بخواهیم به او چیزی بیاموزیم. عاقلانهتر است که سیستمی مشابه سیستم نورونها طراحی کنیم که با تکرار همزمان محرکها پاسخها را تعمیم دهد. و این کد ساده (همراه با چند اصل سادهی دیگر) با گذشت زمان نسبتن طولانی به شرط وجود یک سیستم پویا بسیار متنوع و انطباقی عمل خواهد کرد. از یک سری کد ساده اولیه شبکهای پیچیده از روابط نورونی شکل خواهد گرفت. و در این سیستم هیچ جایی برای ادراک سوبژکتیو درد و لذت وجود ندارد.
بی. اف. اسکینر در اوخر دهه 60 و اویل دهه 70 نوعی نظام یادگیری دیگر را بطور منسجم معرفی کرد (کار او بسیار تحت تاثیر یافتههای ثرندایک و هال بود). اسکینر بعد از آزمایشهای مکرر بر روی موشها، گربهها و کبوترها دریافت همیشه برای یادگیری یک رفتار احتیاج به همراهی دو محرک نیست، بلکه گاهی ما صبر میکنیم تا رفتاری بروز کند (پاسخ) بعد آن رفتار را با پاداش تقویت میکنیم (محرک). در واقع چیزی که محرک رفتار است بعد از پاسخ میآید! شما صبر میکنید گربه روی دوپایش بشیند بعد به او کمیغذا میدهید. بعد دوباره این کار را تکرار میکنید. بعد از چند بار تقویت شدن گربه یاد میگیرد برای دریافت غذا باید روی دو پایش بنشیند. یا من اینجا در وبلاگم مطلب مینویسم و شما کامنت میگذارید و باعث میشوید رفتار من (نوشتن) تکرار شود. در واقع شما به رفتار من شکل دادهاید! به این نکات ریز دقت کنید، اگر هوش اجتماعی بالایی داشته باشید میتوانید هر کسی را تقریبن به هر کاری وادار کنید فقط باید دید احتیاجات طرف چیست!
خب به نظر میرسد این ایده که حس سوبژکتیو درد و لذت کارکردی ندارند اینجا دیگر به گِل مینشیند: این احساس لذت و دردِ درونی است که باعث میشود انسان (بطور کلی موجود زنده) تصمیم بگیرد رفتاری را تکرار کند. اگر مکانیسم درد ما از کار افتاده باشد فرضن اگر بخشی از بدنمان بی حس باشد لطمه وارد کردن به آن بخش (مثلا شوک برقی خفیف) باعث نمیشود ما یادبگیریم که رفتاری انجام دهیم که از شوک پرهیز کنیم، چون درد نکشیدیم و از حس درد آگاه نیستیم.
باید به مسالهی بیحس شدن با دقت بیشتری نگاه کنیم. بیحسی چیست؟ جلوگیری از انتقال ایمپالس عصبی به سیستم عصبی مرکزی (بیشتر مغز). تزریق یک ماده خاصِ بی حسی مثلن به پا باعث میشود پیامهای عصبی (پیام مربوط به گرما، سرما، درد، فشار و...) به مغز منتقل نشوند، یعنی موقتن این ارتباط عصبی با مغز قطع میشود. پس ملاحظه میکنید که ناتوانی ما در ادراک درد (حس درونی) محصول فرعی نرسیدن پیام به مغز است. از طرفی در حالت متضاد این، یعنی زمانی که ما آگاه نیستیم اما پیام به مغز میرسد ما یاد میگیریم! بدون اینکه بدانیم و بدون اینکه آن حس سوبژکتیو از درد و لذت را داشته باشیم. آزمایشهای مفصلی وجود دارد که نشان میدهد فرد بطور ناخودآگاه تشویق به انجام رفتاری میشود و بدون اینکه خودش بداند فراوانی انجام آن رفتار در او بالا میرود. اسکینر نقل میکند: در گفتگویی با اریک فروم روانکاو انسانگرا هر زمان او دست چپش را در هوا تکان میداد من به او لبخند میزدم و با سر تاییدش میکردم. فروم مشغول اعتراض به رفتارگرایی بود و میگفت انسانها کبوتر و گربه نیستند که بیاراده شرطی شوند. ده دقیقه بعد فروم چنان دست چپش را در هوا تکان میداد که هر آن ممکن بود ساعت از مچ دستش کنده شود!
حرف من بطور کلی این است ادراک درونی لذت و درد اگر واقعن وجود دارند معلوم نیست که چه کارکردی دارند. به نظر میرسد که خود ما هم بدون این احساس درونی هیچ مشکلی برای هیچ کجای رفتارمان به وجود نیاید. از طرفی فکر کردن به اینکه چرا باید موجود زنده توسط درد و لذت رفتارش شکل گیرد به نتایج عجیبی میسد. "برای اینکه کاری که تکامل و ژنها از او انتظار دارند را انجام دهد"؟ چه دلیلی دارد که موجود زنده کار دیگری انجام دهد؟! مگر ماموریت دیگری هم دارد؟ مثل این میماند که من به ماشین لباس شویی برای انجام کارش پول بدهم. او تنها احتیاج به انرژی دارد و زمانی که روشن میشود ماموریتش را انجام میدهد. چون من اینطور ساختمش. چون این ماشین واسطهای در راه تبدیل انرژی پتانسیل به گرماست. همانطور که ما موجودات زنده هستیم. ما ماشین تبدیل انرژی هستیم. و طراحی هرقدر هم که میخواهد پیچیده باشد باز هم در نهایت همین کار را میکند و این ماشینها توسط تکامل طراحی شدهاند پس چه دلیلی دارد که تکامل به ما برای انجام کاری که میکنیم دست مزد بدهد؟
در مورد درد و لذت هم تقریبن به همان جایی رسیدم که در مورد من رسیده بودم. اینکه واقعن فراتر از حواس ما و فراتر از این عینک سوبژکتیو چه میگذرد و واقعیت چه شکلی است چیزی است که هرگز نخواهیم فهمید. چون تا زمانی که میفهمیم از پشت همین عینک به دنیا نگاه کردهایم و تا زمانی که تجربه میکنیم احتیاج به همین عینک داریم و بدون آن نیستیم که ببینیم.
نوشتن این متن را در آخرین دقایق سال 87 تمام کردم. و در اولین دقایق سال 88 پست کردم!
افسرده شده ام. فکر کنم دوباره باید تغییر رشته بدهم! من رشته ی روان شناسی بالینی می خوانم. بعد از این دو سال می توانم برای خودم مطب باز کنم و ملت را درمان کنم. یعنی همه ی هم رشته ای ها و هم دوره ای های من می توانند. از این کار زیاد [و فعلن] خوشم نمی آید. به نظر می رسد مسئولیت بزرگی باشد و تبحر زیادی بخواهد. اما واقعیت این است که علی رغم پیشرفت های چشم گیرش به نظر من اصلن آبژکتیو* نیست و دستورالعمل سر راستی ندارد. یکجور آشفتگی بر تمام مراحلش حاکم است. از تشخیص تا درمان تا رابطه ی درمانی تا همه چیز. روشن نیست بلاخره در این مرحله چه باید کرد. نمی توان کل ماجرا را به چند اصل یا قانون کلی فروکاست (چیزی که در علم مطلوب است) و نمی توان یک کلیت منسجم و یکپارچه در آن دید. تقریبن در برابر هر کنشی باید دقیقن دانست که چگونه باید واکنش نشان داد. انگار باید پیش از شروع درمان تمام حالت های ممکن برخورد با بیمار را آموخته باشیم و این یعنی اصلن مشخص نیست ما بر چه مبنایی داریم عمل می کنیم. اگر بیمار بپرسد "آیا من خوب می شوم؟" چه باید گفت؟ اگر بگوید "من از تو متنفرم!" چه باید جواب داد. اگر بگوید "خودم را می کشم" اگر بگوید "دیگر برای درمان نمی آیم" اگر بگوید "تو هیچی بلد نیستی" اگر بگوید "می خواهم یکی را بکشم" و هزار کنش عجیب دیگر که آدم واقعن نمی داند بر اساس آموخته های قبلی اش چه باید بکند. برای همین است که بعد از 5 سال روان شناسی خواندن پاسخ همه ی ما طیف بیمعنایی از جواب ها را در بر می گیرد. هیچکس واقعن نمی داند که اینجا چه باید بگوید یا اگر باید این را بگوید دقیقن دلیلش چیست! برای همین بارها به توصیه های ضد و نقیض در کتاب ها و گفته های استاد بر می خوریم. همانطور که گفتم دقیقن باید برای هر سئوال یا حرفی قبلن جوابی آماده کرده باشی و متاسفانه روان شناسی بالینی با همین ها پیش می رود و درمان می کند. هیچ استراکچر ساده و سرراستی در کار نیست. گاهی آنقدر ماجرا به نظر پیچیده می رسد که من احساس می کنم پاسخ های توصیه شده یک سری بکن نکن بی دلیل و کاملن سوبژکتیو باشد که کم از تشریفات مذهبی ندارد. اما تفاوت در اثر بخشی درمان ها نمی گذارد زیاده روی کنم. برخی از همین برخورد ها واقعن موثر و مهم هستند. مثلن همدلی و توجه مثبت نامشروط که راجرز مطرح می کند گفته می شود بسیار پیش برنده و موثر است. نه تنها در روان شناسی بلکه روان پزشکان هم این اصول رعایت می شود. راجز می گوید نباید برای ما مهم باشد که بیمار چکاره است، افسرده است، اسکیزوفرن است، منحرف جنسی است، قاتل همه ی اعضای خانواده اش است یا... باید به او بطور مثبت توجه داشت. باید به او عمیقن احترام گذاشت و کاملن پذیرفت. هرجور عقیده یا تمایلی دارد ما حق نداریم او را طرد کنیم یا تنها زمانی به او توجه کنیم که او دست به رفتار مورد قبول ما و جامعه بزند. صرف انسان بودن آن فرد لایق توجه و احترام ماست. و در جامعه ای که افراد تنها زمانی مورد احترام و توجه قرار می گیرند که رفتارهای مورد پسند انجام دهند هر فردی نیاز دارد که برای لحظاتی از مورد قضاوت بودن رها شود و مورد پذیرش بدون شرط قرار گیرد. واقعن وقتی دست به رفتار های ناراحت کننده می زنیم چیز بهتر از این می تواند باشد که یکی ما را بپذیرد و در گفتار و نگاهش سرزنش نباشد؟
این ها را گفتم که بگویم روان درمانی علی رغم همه ی این پیچیدگی (یا آشفتگی) دارای اصولی نیز هست اما این اصول نمی تواند قابلیت تعمیم زیادی داشته باشد و ما را مجهز به نوعی مداخله موثر نمی کند. در هر حال باید رعایت شود و پیچیدگی را در نظر گرفت.
حال وسط این دردسر من دوتا همکلاسی پسر دارم که دیگر بودن در این کلاس ها را واقعن برایم سخت کرده اند. من دوست ندارم درمانگر شوم اما متاسفم که بگویم این دو نفر خیلی مصر هستند. چند روز پیش در راستای اظهار نظرهای یک ریز و تمام نشدنی یکیشان گفت که "دکتر من واقعن مطمئنم که هر بیماری، هر نوعی که می خواهد باشد، فقط یک درمان دارد، آن هم این است که ده روز بفرستیمش کارگری! هر کسی که می خواهد باشد خوب می شود" بعد هم همه شروع کردند به خندیدن و خب طرف هم تقویت شد که باز هم اظهار نظر کند (دفعه ی بعد گفت باید کله پا از سقف آویزانشان کنیم و باز هم همه خندیدند، کلن همه می خندند). بعد از کلاس هم آمد کنار من و دوباره همین را تکرار کرد. دو روز قبل هم سر کلاس استاد داشت از شیوع حشیش و مضرات آن می گفت (همه ی اساتید ما تحت تاثیر توهم حشیش و مضرات من در آوردی آن هستند) و از ما پسرها پرسید درست است که زیاد مصرف می شود، بعد همکلاسی های بامزه ام تایید کردند و یکی شان (همان قبلی) از تحت دل و با لحنی حماسی (و ته لهجه ی کردی) گفت: "استاد یعنی... یعنی... نجس تر و کثیف تر از حشیش ما هیچی نداریم. یعنی آدم هر کاری بکند فقط حشش نکشد". نمی شود یک بحثی باشد و قرار باشد بچه ها اظهار نظر کنند و این آدم پوسیده ترین و مامان بزرگی ترین حرف را نزند. هیچکس هم از حشیش نجس تقاضای رفرنس ندارد. همه یک پا فیلسوف و اندیشمند بزرگ هستند.
خلاصه مراقب روان شناسی که برای مراجعه انتخاب می کنید باشد. ممکن است علی رغم شکنجه های قرون وسطی از روش های مدرن تر هم استفاده کند. فعلن که همه چیز بانمک است.
پانوشت: با این وجود بسیار اصرار دارم که اگه ذره ای احساس نیاز می کنید روان درمانی را تجربه کنید. من هیچ احساس خویشاوندی با این جماعت ندارم برای همین بدون سوگیری می گویم که واقعن تجربه ی بزرگیست. با خودتان بیشتر آشنا می شوید. از این حرفها هم نزنید که من خودم مشکل خودم را می دانم و باید خودم درستش کنم. چیزی که "درست می کند" رابطه است. رابطه ی شما با شخصی حرفه ای که از بیرون می بینتتان، ارزش گذاری نمی کند و سعی می کند واقع بینانه کمکتان کند. اگر پول و وقتش را دارید امتحان کنید و در انتخاب درمانگر دقت کنید.
*این متن قبل از جن ده شدن آبژکتیو و سوبژکتیو (توسط علیش و یکمی هم خودم) نوشته شد!
همیشه وقتی درباره ی مرگ فکر می کردم، آن را مساوی سیاهی، خفگی، درد و... در نظر می گرفتم. شاید اگر گاهی به سرم می زد که تجربه ای شبیه به مرگ داشته باشم (منظورم تجربه ای نه چندان جدی است) دستم را دور گلویم می فشردم یا چند ثانیه سرم را زیر آب (احتمالن در استخر یا حمام) نگه می داشتم. به این طریق سعی داشتم تجربه ای مشابه مرگ بدست آورم. شاید دیگران هم از این کارها بکنند. عده ای جراحات شدید و درد زیاد را تجربه کرده اند، بعضی خودکشی ناموفق دارند و... شاید ما همه این حالت ها را نزدیک به مرگ تصور می کنیم. آیا به همین دلیل نیست که مرگ ترسناک است؟ احتمالن اکثر مردم تجارب نزدیک به مرگشان دردناک است. یا حداقل همه می دانند که قبل از مرگ به احتمال زیاد درد زیادی را تجربه می کنند. اگر فرض کنیم مورد "ظهر بود، وضو گرفت، نمازش را خواند و گفت می خواهم یک چرت بزنم. و بعد هرچی صداش کردیم جواب نداد و دیگر بلند نشد" زیاد رخ ندهد!
اما میل بقا و ترس از مرگ از این چیزی که من گفتم عمیق تر و اساسی تر است. شاید من تنها بخش شناختی و تجربی ماجرا را توضیح داده باشم. چرا بقیه جانوران از مرگ می ترسند. شکی نیست که میل به بقا در سطح غریزی عمل می کند و موجب ترس ناخودآگاه ما از نابودی می شود.
من تقریبن عقاید ماده گرایانه را مسلم می پندارم. اما از مرگ می ترسم و می خواهم جاودانه باشم! چیزی که خیلی ها دوست دارند و البته عده ای هم ندارد. من (بدن و مغزم) تشکیل شده از تعداد بینهایت زیادی مولکول که تقریبن منظم و دقیق واکنش های شیمیایی انجام می دهند. خب، حال این تعداد بسیار زیاد مولکول می خواهد همچنان نظم و سیستمی که تشکیل داده است حفظ کند. از دید تکاملی تمام این نمایش حقه ی یکی از این گروه مولکولهاست. مولکول طویلی که برای تکثیر شدن و باقی ماندن بر مبنای نظریه ژن خودخواه داکینز از این توده عظیم مولکولی (موجود زنده) نهایت استفاده را می کند. ژنی "به دقت کد شده" که تمایل به بقا را ایجاد می کند. اما یک چیز جالب دیگر این است که مولکول ها و اتم های تشکیل دهنده ی بدن انسان دائم در حال تعویض شدن هستند. ممکن است بعد از چند سال ما به کلی از مولکولهای قبلی شسته شده باشیم! اما تمایل به بقا سرجای خود باقیست و ما همچنان (حداقل به ظاهر) ما هستیم. ماجرا روشن است. آن تعداد مولکول که ژن های ما را تشکیل می دهند چندان به خودشان اهمیت نمی دهند. آنها به نوع چینششان اهمیت می دهند. مهم این است که مولکولی شبیه به خود را بسازند که ترتیب چینش T C G A مشابهی داشته باشد! اینجا مولکولها و اتمها و یونها خودخواه نیستند، بلکه این وسط آن فرمول چینش است که خودخواه است! (بیش از این در کار ژنتیک مولکولی نظریه پردازی نکنم بهتر است!)
اینجا یک بخش مبهم دیگر نیز به داستان افزوده می شود که نیازمند توضیح است. تمایل چیست؟ فرقش با لذت چیست؟ آیا چیزی که ما به آن تمایل داریم حتمن موجب لذت می شود؟ آیا تمایل نقطه ی مقابل نفرت است؟ آیا لذت نقطه ی مقابل درد است؟ هنوز زود است که این سئوال ها پاسخ داده شود. اما بیایید لذت و درد را دو سر یک طیف در نظر بگیریم و بگوییم فرد در حالت نرمال دائم خودش را به سمت قطب لذت می کشاند یعنی به لذت تمایل یا کشش دارد (هرچند که این تمایز بیش از حد ساده است اما فعلن به کار ما می آید).
فرض کنید من یک ماشین طراحی کرده ام که 2 تا چراغ دارد. یکی قرمز یکی سبز این ماشین طوری طراحی شده است که می تواند جذب چیزی شود (به دنبال شی x حرکت کند تا زمانی که به آن برسد) یا از چیزی دوری کند (از شی y دور شود مثل قطب های مشابه آهن ربا) بسته به اینکه شما x و y را چه چیزی تعریف کنید ماشین عمل می کند. می توان x را توپ های سفید و y را توپ های سیاه تعریف کرد. ماشین من از توپ های سیاه اجتناب می کند و در صورت نزدیک شدن به آنها چراغ قرمزش روشن می شود و همینطور به سمت توپهای سفید حرکت می کند و در صورت نزدیک شدن به آنها چراغ سبزش روشن می شود. بعد برای طبیعی تر شدن ماجرا ماشین را طوری طراحی می کنم که اگر ماشین با توپهای سیاه برخورد کرد خاموش شود و اگر با توپ های سفید برخورد کرد از آنها انرژی الکتریکی بگیرد.
این ماشین در مورد دستگاه لذت و درد دیگر چه چیزی کم دارد؟ نشانه ی رفتاری درد برای این ماشین ساده چراغ قرمز و رفتار فرار کردن است و برای لذت چراغ سبز و دنبال کردن است.
خب حالا سئوال این است که آیا دستگاه لذت و درد در انسان چیزی بیش از پیچیده تر شدن کمی همین سیستم ساده است؟ شاید بپرسید "کیفیت درد و لذت چه می شود؟ من لذت و درد را کاملن درونی تجربه می کنم، اما آیا ماشین هم اینها را تجربه می کند؟" من نمی دانم ماشین چه چیزی تجربه می کند همانطور که نمی دانم انسان دقیقن چه چیزی تجربه می کند. وجود داشتن این "کیفیات" خود محل شک و شبهه فراوان است، چون اگر حذفشان هم بکنید به جایی بر نمی خورد.
من این مقدمه را گفتم تا خودم را جای آن ماشین ساده بگذارم و از دید او به دنیا نگاه کنم. حال فرض کنید ماشین به یکباره خودآگاه شود (البته اگر پذیرفته باشیم که تا اینجا نبوده). به یکباره می بیند که مشغول دویدن به دنبال توپ های سفید است و از طرز کار چراغهایش نیز آگاه می شود. ماشین به عنوان موجودی حالا دیگر آگاه و عقلایی سازمان پیچیده ای از افکار و توجیهات را سازمان می دهد (فقط فرض کنید و دنبال یافتن سوتی های تکنیکی در کار نباشید!) ماشین اگر ارتباطاتی نیز با ماشین های مشابه اش داشته باشد و اگر بتواند مفاهیمی به آنها منتقل کند و از آنها بگیرد و چندین و چند سال هم زمان بگذرد احتمالن به مرور به دنیایش از منظر افکار و عقایدش خواهد نگریست و دنبال توپ دویدن و اجتناب از آن، دیگر با معنا هستند و جزو ارزش ها یا تابوها قلمداد می شود و هزار چیز دیگر.
به نظر می رسد یک چیزی اینجا وجود دارد که من نادیده گرفته ام. روشن شدن چراغ قرمز یک پی پدیدار است. اما آیا درد و نشانه های آن نیز برای ما یک پی پدیدار است؟ نمی دانم. فرض کنید من دستم بطور ناگهانی به بخاری داغ برخورد می کند. من دستم را بطور ناخودآگاه کنار می کشم و چند صدم ثانیه بعد سوزش و درد شروع می شود نه درست در همان لحظه ی اول! یعنی من چون داغی را حس کرده ام دستم را نکشیدم! پس چرا این کار را کردم؟ حال با این مثال آیا سیستم درد من با همان روشن شدن چراغ در ماشین تفاوتی دارد؟ یعنی هیچ کارکردی ندارد و همچون یک محصول فرعی یا پدیده ی همایند یا هر چیزی که می خواهید اسمش را بگذارید بی اثر و خنثی است.
زیاد قانع کننده نیست. بگذارید این مساله فعلن در حالت تعلیق باشد. حالا می خواهم ببینم این ماشین چطور کار می کند. چطور اجتناب می کند یا جذب می شود؟ بدن ما چطور کار می کند؟
این ماشین احتمالن دارای یک چشم الکترونیکی است (من که چیزی از الکترونیک و هوش مصنوعی نمی دانم، تنها حدس می زنم!) تصویر دریافتی از چشم پردازش می شود و فرضن دایره ها تشخیص داده می شود (به عنوان تصویر 2 بعدی همان توپ ها). ابعاد دایره در صفحه ی حساس داخل دوربین ( که همانند شبکیه ی چشم است و پر از گیرنده های حساس به نور) و خاموش یا روشن بودن پیکسل های آن تعیین کننده دوری و نزدیکی یا سفید و سیاه بودن توپ هایی است که ادراک می شوند. حالا احتیاج به نوشتن برنامه ی ساده ایست که با در نظر گرفتن این ویژگی ها جهتی که از قبل تعیین شده (از سیاه فرار کن به سفید نزدیک شد) را با سرعتی که قبلن محاسبه شده بپیماید و سیستم ثانیه ای چند بار اطلاعات جدید بگیرد. تمام کار ماشین جریان دادن انرژی الکتریکی (مخزن) به کانالهایی خاص و کنترل شدت جریان است. ماشین به توپ های سفید می رسد دوباره انرژی می گیرد و باز انرژی صرف می کند تا به توپ های بیشتری برسد و این ماجرا تا زمان فرسودگی قابل ملاحظه ی دستگاه ادامه می یابد. اینجاست که ماشین های تازه کاری نیاز است تا این الگوریتم های ساده انرژی مصرف گر و انرژی خواه به آن منتقل شوند و ماموریت بیخودی که من برایش تعیین کرده ام را تا بی نهایت ادامه دهند. حال فرض کنید ویژگی های محیطی خاصی هم وجود می داشت و ماشین به ابزار خاصی هم مجهز بود برای تولید کردن همانند خودش. به زودی این ماشین ها دنیا را پر می کردند و از فرایند انتخاب طبیعی می گذشتند و برای توپ های سفید همدیگر را تکه پاره می کردند.
هدفم از این چند خط الهام گرفتن برای درک طرز کار مغز انسان بود. آیا مغز انسان هم سیستمی است از مدارهای پیچیده که با پالسهای الکتروشیمیایی دریافت شده از حواس شروع به کار می کند و انرژی حاصل از سوخت مواد غذایی را در کانالهای خاصی جریان می دهد؟ آیا لذت چیزی بیش از جریان یافتن انرژی در موتورهای خاصی از این ماشین است؟ اما این مدارها و الگوریتمها چقدر پیچیده و زیاد هستند؟یک پالس ساده که از برخورد نور با نورون های میله ای و هرمی شبکیه چشم به سمت مغز هدایت می شود چند نورون و سیناپس را می پیماید تا به ماهیچه های قلب فرد می رسد و ضربانش را شدت می بخشد؟ حال دسته ای از این پالس ها را در نظر بگیرید که از چشم فرد صادر می شود. و فرد مشغول دیدن کسی است که بسیار دوستش دارد. بعد تجسم کنید که این پالس ها چگونه در مغز فرد حرکت می کنند، چه مسیرهایی می پیماید و باعث فعالیت چه موتورهایی می شود؟ افزایش ضربان قلب، کند شدن فعالیت دستگاه گوارش، افزایش تنفس، فعال شدن غده های عرق برای خارج کردن گرما، کاهش فعالیت غده های ترش بزاق در دهان که خود نتیجه ی فعال شدن بخش های از قشر پس سری و پیشانی مغز است همراه با فعالیت سیستم لیمبیک و هیپوتالاموس و...!
حال آن ماشیبن ساده را در کنار مغز قرار دهید. مغز چندبار از این ماشین پیچیده تر است؟ یقینن بیش از چند میلیارد بار.
بر گردیم به این سئوال که چرا دوست دارم زنده بمانم چرا مساله بودن یا نبودن است؟! حال که من به این شناخت (درست یا غلط) در مورد خودم رسیده ام و می دانم که تمایل این سیستم برای بقا از چه جایی ریشه می گیرد چرا باز هم دوست ندارم بمیرم و رویای جاودانگی در سر می پرورانم؟ به این دلیل که من یک ناظر ساده هستم که تنها دست به مشاهده ناقص وضعیت درونی خود می زند؟ مثل کامپیوتری که داخل کیس خود را مونیتور کند، تنها یک نظاره گر است و هشیاری اش و تصمیم گیری اش یک پی پدیدار از الگوریتم های پیچیده درونش است. او اختیاری ندارد که بخواهد چیزی را عوض کند. شاید واقعن اینطور باشد. حال من با این میل به جاودانگی چه کنم؟! من می خواهم دنیای آینده را ببینم، آینده بشر، زمین، نسل انسان و بقیه ی موجودات، اینکه ما درنهایت می توانیم موجودی عین خودمان بسازیم، در کرات دیگر وضعیت چگونه است؟ موجودات هوشمند آنجا وجود دارند؟ چه شکلی هستند و چه می کنند! می خواهم ببینم دعوای علم و مذهب به کجا می کشد. هنر چه پیشرفت هایی می کند، تکنولوژی با انسان چه می کند و آلودگی هوا کارش به کجا می کشد؟ اما اینکه من چند دهه دیگر (و شاید زودتر) بمیرم احتمالن پاسخ اکثر این سئوالات را نخواهم فهمید! اما اینها همه بهانه است برای ماندن، برای زنده ماندن.
بگذارید فکر کنیم به اینکه اصلن از کجا معلوم که ما نابود می شویم؟ مولکولهای مغز من تجزیه خواهند شد و به مواد معدنی تبدیل می شوند. مغز من دیگر وجود نخواهد داشت. پس من هم دیگر نخواهم بود. اما... مگر من وابسته به مولکولهای خاص مغزم هستم؟ اگر اینطور است همانطور که بالا گفتم من دائم در حال عوض شدنم، تنها فرمولها باقی می مانند و مولکولها دائم تعویض می شوند. پس من فرمول هستم! من یک تابع هستم. فرمولی که می تواند داخل یک دفتر یادداشت شود تا جاودانه بماند (البته یقینن یک ابر کامپیوتر بهتر است. اما برای مغز عده ای همان دفترچه یادداشت 40 صفحه ای کافی است!) و شخصی آن را داخل جیب عقبش بگذارد و داخل مترو تهران کرج بشیند و دانشگاه برود.
این خیال بافی ها یک بخش جدی هم دارد: فقط مشکل این است که من خاموشم! من تجربه گر بودنم را از دست می دهم. چون دستگاه های ورودی در کار نیستند. یعنی چشم و گوش و بینی و... "من" وابسته به تجربه و حافظه است. بدون تجربه "من" وجود ندارد. اگر فرض کنیم شخصی سالهای سال بعد با ویژگی های مغز من وجود داشته باشد آیا من دوباره زنده می شوم؟ همچین چیزی غیرممکن است. چون خاطرات ما با هم متفاوت است. من در سال 1387 اینجا نشسته و این متن را تایپ کرده ام. اما او که این کار را نکرده است، پس چه دلیلی دارد که من او باشم؟ همه ی چیزی که من را از او (اگر تصور کنیم ژن های کاملن یکسانی داشته باشیم) جدا می کند، همه ی چیزی که "منِ" دوقلوها را از هم جدا می کند "تجربه و حافظه" است. پس این "من" یک مشت خاطره است؟ اگر من بخواهم دوباره زنده شوم کافی است که وصیت کنم که یک سلول از بدنم را دوباره تکثیر کننده تا در محیطی مشابه (یک محیط شبیه سازی شده) رشد کند تا دوباره من زنده شوم؟ حال فرض کنیم محیط خیلی هم دقیق شبیه سازی نشده بود. چقدر خطا برای "من بودن" جایز است؟ این سئوال مهمی است. یعنی یک طیف از من بودن وجود دارد؟ افرادی که تجارب و ژنتیکی نسبتن شبیه به من دارند چرا "منِ من" نیستند؟ چرا من نمی توانم جای آنها باشم؟ از چه حد اختلاف در تجارب و ژنتیک من از دیگران متفاوت می شوم. آیا "من" حالت کوانتمی گسسته دارد یا پیوسته، بین هر دو "منی" که نهایت شباهت را به هم دارند یک من دیگر هم وجود دارد؟ چگونه اینها از هم متمایز می گردند؟ چرا دو برادر دوقلو که تجارب محیطی تقریبن یکسانی هم دارند "من"شان با هم عوض نمی شود؟!
به نظر می رسد من هم وجود دارد هم وجود ندارد. مثل ماهی از درون دستت می لغزد و فرار می کند. شاید واقعن من وجود ندارم! شاید من نیستم برای همین جاودانگی معنا ندارد وقتی "من" نیست. جاودانگی خیال بافی های یک موجود خیالی است. مثل یونیکورن که به خوردن علف های ته دشت فکر می کند. من نیستم تو نیستی، هیچکس نیست. مولکولها هستند که پیوندهای سابقشان را می گسلند و پیوند های جدیدی برقرار می کنند.
That there, that's not me
I go where I please
I walk through walls
I float down the Liffey
I'm not here
This isn't happening
I'm not here, I'm not here
In a little while
I'll be gone
The moment's already passed
Yeah, it's gone
I'm not here
This isn't happening
I'm not here, I'm not here
"Radiohead"
چند روز قبل داشتم یک مقاله از ژیژک میخواندم بعد یک چیزی یکم ذهنم را مشغول کرد. البته هیچ ربطی نه به ژیژک دارد و نه به آن صورت به مقالهی او*.
دیشب تو قطار که میآمدم مشهد فکر میکردم که مثلن یک روانشناس به یک نفر بعد از مصاحبه بگوید "تو خیلی باهوش (یا خلاق، یا منطقی یا...) هستی." احتمالن طرف خوشحال میشود. حال اگر به آن فرد بگوییم که این ویژگی (هوش، خلاقیت، منطقی بودن و...) ذاتی و ژنتیکی است به میزان خوشحالی فرد افزوده میشود یا برعکس؟ من حدس میزنم که او خوشحالتر میشود. انگار آدم با خودش فکر میکند که از نژاد بهتریست. من شخصن دوست دارم آدمی باشم که ذاتن باهوش است نه اینکه با کوشش و تقلا و به حدی از هوشمندی رسیده است. منظورم این است که همین که فکر میکنی که تو بدون اینکه تلاشی بکنی در این حد هستی انگار خیلی خوب است. جسارتن من اینجا هی خواستهی خودم را به بشریت تعمیم میدهم! شاید واقعن اینطور نباشد. من تنها حدس میزنم که مردم از اینکه ذاتن زیبا، باهوش، خلاق و ... باشند بیشتر کیف میکنند. فرض میکنیم...
اگر فرض را پذیرفتید حال در نظر بگیرید فردی را که دچار لکنت زبان است. یا یکی مثل من که چشمش یکی دو شماره ضعیف است. یا یکی که چاق است یا یکی که لاغر است، در اینجا هم احتمالن میبینیم که فرد تمایل بیشتری دارد که عیب و ایرادش یک مسالهی ژنتیکی و ذاتی باشد. دلیلش هم خیلی روشن است. "دلیل اینکه من چاق هستم ژنهای مزخرف من است نه این پاکت چیپس و من اگر این بستهی چیپس را هم سر صبح نخورم باز هم چاق هستم. و تلاش من برای لاغر شدن بیفایده است." اینجوری احساس گناه کم میشود و آدم یکجور حس میکند که عامل بدبختیهایش چیزی غیر خودش است.
خب حالا دو مورد بالا را با هم مقایسه کنید. مردم دوست دارد خوبیهایشان ذاتی باشد. مردم دوست دارند بدیهایشان هم ذاتی باشد! یک نفر دوست دارد ذاتن دارای بینی زیبا باشد ذاتن دارای قدرت تحلیل بالا باشد، مادر زادی فلان استعداد را داشته باشد. و از طرفی اگر چاق هست اگر چشمش ضعیف است اگر نفسش کم است مشکل ژنتیکی است نه از سیگار و غذا و نشستن پای کامپیوتر.
احتمالن انسان دوست دارد به طریقی جلوی احساس گناهش را بگیرد و مشکل را گردن کس یا چیز دیگری بیاندازد. شاید. اما این در مورد نکات مثبت فرد هم صدق میکند. چرا ما دوست داریم ذاتن زیبا و باهوش باشیم؟
به نظر می رسد یک تقلب در مثالهای من وجود داشته باشد! ویژگیهای منفی که من مثال زدم پیامد یک رفتار لذت بخش هستند. و شاید تمایل ما برای ذاتی دانستن آنها همین توجیه کردن لذت و ادامه دادن رفتار لذت بخش باشد (مستوربیشن عمرن باعث کمردرد نمیشود. من این کار را دوست دارم. کمر درد هم ارثی است!!)
باید دید ویژگی های منفی که گفته میشود پیامد یک رفتار لذت بخش نیست هم همینطور است؟ مثلن من آسم دارم و مثلن میگویند که آسم پیامد آلودگی هوا و فشارهای عصبی است که هر روز به آدم وارد میشود. من دوست دارم آسم ارثی باشد یا پیامد محیط؟ احتمالن میتوانم مشکل را گردن مردم احمق، دولت احمق، فشارها و نگرانیهایی که یک دانشجوی بیگناه هر روز باید تحمل کند و ... بیاندازم (با در نظر گرفتن اینکه فرض کنیم در هر دو حال وضعیت قابل تغییر نیست). آیا تمایلی وجود دارد؟ من که زیاد علاقه ای ندارم که مشکل را گردن محیط بیاندازم. شما چطور؟ دوست دارم آسم ارثی باشد. شاید چون در غیر این صورت احساس مظلوم بودن و درماندگی میکنم!!
بیخیال. میتوانم سه چهار صفحه دیگر هم بنویسم و موضوع را همینطور کش بدهم. درست مثل وقتی فکر میکنم. این نوار افکار به نظر بیانتها میرسد. هر قدر جلوتر میروی بیشتر شاخه شاخه و پیچیده میشود. خودتان یکم فکر کنید و نظرتان را بنویسید، شاید ایدهی بهتری داشته باشید.
اما من الان و کلن چه غلطی میکنم؟ من هیچ کار خاصی نمیکنم. یک لپ تاپ خوب خریدم. از وضعیت دانشگاه چندان راضی نیستم. اساتید همه وقتی در مورد ژنتیک صحبت میکنند انگار در مورد یک چیز نجس حرف میزنند پک و پوزشان را جمع میکنند. تکامل که بماند. اما جای امیدواری هست. سه تا ارائه دارم. اولی در مورد روان درمانی شناختی (که دوست دارم) دومی در مورد رابطهی افسردگی با طرحوارههای شناختی (که تابلو میشود همان ارائهی قبلی!) سومی در رابطه با پایهی بیولوژیک بیاشتهایی روانی. بد نیست. اگر تنبل نباشم چیز بدی نخواهد شد. همه را به تکامل ربط خواهم داد!
یک درس داریم به نام روانشناسی پزشکی و نوروسایکولوژی. گول اسم دور درازش را نخورید همان فیزیولوژی خودمان است. تفاوتش این است که بیشتر وارد جزئیات نورونها میشود. از پنج تا استاد 3 تا زن هستند که این نوروسایکولوژی هم زن است. گفتم استاد زن به درد فیزیولوژی و این چیزها نمیخورد. درست هم گفتم. یک جملهی جالب دارد که چند بار سرکلاس تکرار کرد: گاهی وقتها مغز ما درست کار میکند، اما این ما هستیم که بد کار میکنیم! یارو 70 سالش است و دکترای روانپزشکی دارد.*
پ.ن۱:من از این نلی خیلی خوشم می آید. در سبک بول شت میوزیک میخواند. باور کنید.

پ.ن۲: این مقاله ی ژیژک علی رغم اینکه یک جاهایی چرت و پرت هم دارد اما بسیار جالب است و چه بسا نزدیک به آن پست سومی که قرار بود در مورد مساله ی اراده ی آزاد بنویسم. اما ننوشتم!
* راستی یادم رفت بگویم. استاد شخصیتمان سر کلاس شعر من نبودم دستم بود... را تحلیل کرد که بی ربط به متن بالا هم نیست. عرق شرم بر پیشانی دوستان نشست!
سال 2006 سایت Edge سئوالی را طرح کرد و از دانشمندان خواست نظرشان را در این باره بگویند. سئوال این بود: "ایده خطرناک شما چیست؟"
راماچاندران نورولوژیست مشهور دانشگاه کالیفرنیا و رئیس مرکز مغز و شناخت در مقاله ی زیر ایده ی خودش را مطرح می کند.
مقاله ی جالبی است. کلن نظرات راماچاندران در کنار سادگی بسیار خلاقانه هستند (همانند روش های درمانی اش). و همانطور که از یک نورولوژیست انتظار می رود تمایل شدیدی دارد که برای هر رفتار یا عقیده ی انسان بخشی فیزیکی و عینی در مغز بیابد. حتا درباره ی هنر یا مفهوم خدا در مغز!
به نظر من حرفش یک جاهایی ایراد دارد که نظرم را در پانویسش آورده ام. امیدوارم حوصله کنید و بخوانید.
اصل مقاله اینجاست. این مقاله توسط طاهره رنجبر ترجمه شده و در روزنامه شرق چاپ شده بود. من با متن اصلی مقایسه کردم و سانسور و تغییر زیادی پیدا نکردم. ترجمه ی خوبی است.
«واتسون عزيز، من يك مغزم و مابقى جسمم زايدهاى بيش نيست.»
شرلوك هولمز
نوشته ويلايانور راماچاندران
به گمانم ايده خطرناك، البته اگر حقيقت داشته باشد، همان ايده اى است كه فرانسيس كريك در كتابش «فرضيه حيرت انگيز» حرفش را به ميان مى آورد: ايده اى كه مى گويد تجربيات آگاهانه و احساس خودآگاهى در ما به كلى برپايه فعاليت صدها ميليارد ذره ژله اى- نورون هايى كه مغز را مى سازند- بنيان نهاده شده است. اكنون ما در عصر روشنگرى اين مسئله را بديهى مى پنداريم. با اين همه تصور نمى كنم هيچ گاه شگفتى من از اين موضوع پايان يابد. در آن زمان برخى از دانشمندان از سبك شوخى وار كريك (و نيز عنوان كتابش) به سختى انتقاد كردند كه فرضيه اى كه او از آن حرف مى زند «نه حيرت انگيز است و نه حتى يك فرضيه.» (از آنجا كه اكنون مى دانيم اين فرضيه حقيقت دارد) ولى هنوز نتوانسته ايم تنگناهاى فلسفى، معنوى و اخلاقى دور و درازى را كه فرضيه او به پيش مى كشد به قدر كفايت بشناسيم. از اين رو اين ايده از جهات بسيار ايده به غايت خطرناكى است...
ادامه مطلب را ببینید
حالا که سرم یکم خلوتتر شد گفتم بحث قبلی را یکم سر و سامان بدهم و ازش بگذرم.
اولین مشکلی که وجود داشت در بحث قبل احتمالن کاستی در بیان درست مفهوم جبر از طرف من بود. حرف من این است: ما باید جبر و اراده را در سطحهای مختلف بررسی کنیم. به نظر من ما در سطح دارای ارادهایم و در عمق مجبور. قضیه مثل کوه یخ فروید است. جبر (ناخودآگاه) هم بسیار عظیمتر است و هم کنترل و
هدایت قسمت رویین که اختیار (خودآگاه) باشد را در دست دارد. ما قسمت روی آب را میبینیم و نمیدانیم ده برابر این در زیر نهان است. ما میتوانیم تصمیم بگیریم (اراده کنیم) و زندگیمان را تغییر دهیم، میتوانیم تحت تاثیر چیزی که میخواهیم قرار بگیریم، میتوانیم برای درمان هفتهای یک ساعت با درمانگرمان صحبت کنیم و میتوانیم سبک زندگیمان را حتا تغییر دهیم. میتوانیم اگر بخواهیم خوشبینتر یا منطقیتر باشیم، میتوانیم اگر بخواهیم خوشحالتر باشیم یا تمایلات جنسی خاصی پیدا کنیم و خیلی چیزهای دیگر. اما این ربطی به مفهومی که من گویم ندارد. ما مجبوریم، چون مادی هستیم. شاید بتوان گفت ما قابل پیشبینی هستیم و چون قابل پیشبینی هستیم مجبوریم. اگر خدایی در معبد دلفی وجود دارد که جواب همه سئوالها را میداند (مثل اینکه آیا من فردا میخواهم خودکشی کنم) آنگاه من دیگر دارای اراده نیستم. اگر علم همچون خدای آن معبد باشد ما دیگر مختار نیستیم، چون او میتواند ما را پیشبینی کند. اما قبل از اینکه من را به علم پرستی متهم کنید خودم میگویم که من به همچین چیزی معتقد نیستم. شاید مغز ما از قواعد پیچیده کوانتمی پیروی میکند که احتمالن راه را برای پیشبینی میبندد. شاید هم اینطور نباشد و رفتار سلولها تحت تاثیر آن پیچیدهگی ها قرار نگیرد و اصطلاحن خواص آنها همدیگر را خنثی کند. مثل کامپیوتر، کامپیوتر برای ما در حد مطلوبی قابل پیشبینی است اما وضعیت ذرات داخل قطعات اساسی آن خیر. حال اینکه وضع مغز ما بیشتر چه مدلی است سئوال دشواری است یا حداقل من چیزی در موردش نمیدانم. به نظر من روشن است که مغز هر کدام از دو حالت قبل را داشته باشد ربطی به اختیار ندارد. مغز ما یک جسم مادیست به احتمال قوی حاصل پروسهی طولانی تکامل، و قدری بزرگتر از مغز سایر نخستیها. مغز نخستیها نیز اندکی پیچیدهتر از مغز سایر پستانداران (البته با چند استثناء) و مغز سایر پستانداران باز هم با چند استثناء بزرگتر و پیچیدهتر از گونههای ابتداییتر مثل ماهیها یا پرندگان؛ حال اگر ما عمیقن دارای اختیاریم این اختیار از کجا آمده است؟ علیش گفت تو چرا گیر دادی به متافیزیک و من گفتم چون تنها ادعای معقول برای مختار بودن چیزی مثل روح است. اگر ما معتقد به روح باشیم و قبول کنیم تمام تصمیماتمان در نهایت بر عهدهی اوست از زیر بار جبر مادی خلاص شدهایم. "خود ما" یعنی "روح ما" پس با خیال راحت میگوییم ما نه قابل پیشبینی هستیم و نه تصادفی. اما اگر بعد غیرمادی حذف شود چه چیزی جای آن را میخواهد بگیرد؟ اتفاق عجیب غریبی و که در طی تکامل افتاده و با یک جهش (یا چند جهش) به ما اختیار بخشیده است؟! شاید. اما چه چیزی از این ادعا حمایت میکند؟ چرا باید اینطور فکر کرد؟ چرا نباید گفت: بله به احتمال بسیار بسیار زیاد ما مجبوریم؟ حداقلش این است که میتوان از کل به جزء رسید و گفت تا به اینجا ما در مورد هیچ جسم مادی مفهومی چون اختیار نیافتیم پس انسان هم احتمالن فاقد آن است. شاید تصادفی باشد اما نمیتواند بطور سیستماتیک و هوشمند خلاف محدودیتهای مادی عمل کند. من به این میگویم عدم اختیار یا جبر و میخواهم آنها در را (اگر در عمق در نظر گرفته شود) روبروی هم قرار دهم.
اختیار هم مثل مفهوم خداست. هیچ شاهدی ندارد که ازش پشتیبانی کند. اما کسی هم دست و دلش نمیرود که منکرش شود. من هم قصد ندارد عَلَم انکار وجودش را در دست بگیرم. چون بر خلاف خدا، بود و نبودش فرقی به حالم ندارد. اما در این مورد کنجکاوم، و اگر واقعن وجود داشته باشد باید خیلی مکانیزم جالب و عجیبی باشد، نمیدانم، هرچند اینطور حرف زدن در مورد چیزی مثل اختیار خندهدار است. اگر اختیار مکانیسم خاصی داشته باشد که بتوان فرضن از آن سر در آورد و یا آن را شبیهسازی کرد و مثلن ساعت مختار ساخت ماجرا خیلی فانتزی میشود. خیلی مسخره است. امیدوارم که فهمیده باشید که چرا خیلی مسخره است!
حدس من این است (طبیعتن فقط یک حدس است!) که اختیار تنها یک مفهوم جذاب است و همانطور که دیدیم رد کردنش بسیار دشوار (یا شاید غیرممکن) چرا نباید این مفهوم جذاب و سخت جان باقی بماند؟ چرا نباید مقبولیت عام پیدا کند؟ چرا نباید از ذهن من به ذهن تو و از ذهن تو به همه جا سرایت پیدا کند؟
پ.ن: یک عده فکر میکنند که من مشغول نوشتن مقالهی علمی هستم!
پ.ن: توهم اختیار عنوان خوبی برای این دو یادداشت نبود.
مردم دوست دارند
مختار باشند، بر زندگیشان تسلط داشته باشند و راهشان را خودشان تایین کنند. هیچکس
دوست ندارد اسیر جبر و تصادف باشد.
میتوانم ادعا کنم که
این میل بسیار فراگیر است و میتوانم ادعا کنم هر زمان عدهای (بخصوص در علم) حرف
از جبر زدهاند، نکتهای منفی در کارنامهشان ثبت شد و طبیعتن از محبوبیت نظریهشان
کاسته شد. در روانشناسی به ندرت نظریهای را مییابید که سر این جنگ جانب جبر را
گرفته باشد. اکثر آنها انسان را دارای اختیار میدانند (یا دست کم حد وسط را در
نظر میگیرند، که شاید نیمه مختار/نیمه مجبور معنی شود!) تنها فروید
(برخلاف دیگر نظریهپردازان روانپویشی)، رفتارگراهای سنتی مثل واتسون و اسکینر
و عدهای از روانشناسان رویکرد صفات مثل آیزنک و کتل رفتار
انسان را جبری میدانند. شاید این وضعیت بیشتر حاصل همان محافظهکاری رایج در
روانشناسی باشد. و درست به همین دلیل در روانشناسی گرایشی برای ناچیز شمردن
تاثیر ژنها در زندگی انسان وجود دارد. گویا جبر محکوم به شکست است.
قبل از توضیح بیشتر
شاید بهتر باشد اصلن جبر و اختیار را تعریف کنم، یعنی منظور خودم را از جبر و
اختیار روشن کنم. راستش را بخواهید من هر وقت به اینجای کار میرسم حتا نمیتوانم
درست اختیار را تعریف کنم. به نظر من هر چیزی که تحت عنوان اختیار گفته میشود در
واقع همان جبر است که کمی ظاهر پیچیدهتری یافته است. شاید بتوانم اختیار را از
این طریق تعریف کنم: اینکه تایین میکند سر یک دو راهی به سمت چپ یا راست بروم
حاصل چیزی غیر از تاثیرات محیط، ژنتیک و تصادف است. در واقع تصمیمگیری متعلق
به یک خود ِ منحصر به فرد است که میتواند تمام معادلات ژن/محیط/تصادف
را خنثی کند. به این میگویم اختیار. تعریف جبر هم مشخص شد. اینکه ژن/محیط/ تصادف
رفتار را تایین کنند. اگر کسی تعریف بهتری دارد حتمن در کامنتها بنویسد.
میخواهم با یک تصور
محال موضوع را روشن کنم. به عنوان مثال تصور کنید مرددید که با شخصی تماس بگیرید،
چند بار شمارهاش را میگیرید و بعد پاک میکنید، در آخرین لحظه همچنان در حالی که
تردید دارید شماره طرف را میگیرید و با او صحبت میکنید. سئوال این است: اگر فرض
کنیم زمان به عقب برگردد آیا ممکن است شما کاری متفاوت انجام دهید؟ اگر ده هزار
بار زمان را به عقب برگردانیم آیا حتا یک بار هم میشود شما کاری متفاوت انجام
دهید؟ قصدم از بیان این مثال ناممکن چنین ادعاییست که اگر شرایط ما مطلقن یکسان
باشد (از جمله وضعیت مغز شخص) رفتاری که حاصل میشود یکسان خواهد بود. شاید پر
بیراه نباشد که بگوییم هیچ چیز تصادفی هم اتفاق نمیافتد. مثلن اگر مطلقن شرایط
پرتاب یک سکه را شبیهسازی کنیم آیا ممکن است شاهد رفتار تصادفی باشیم؟ مثلن در
دنیای کامپیوتر ما هیچ چیز تصادفی نداریم، اگر ماشین حساب شما عدد تصادفی به شما
میدهد آن هم در واقع تصادفی نیست و اگر خیلی تلاش کنیم میتوانیم عددی که ارائه
میدهد را پیشبینی کنیم! ارائه ی یک عدد "واقعن" تصادفی از عهدهی
کامپیوتر خارج است (منبع دانیال!). پس میتوان ادعا کرد که صرفن محیط و ژن رفتار
ما را تحت کنترل دارند. و شاید اصلن لزومی نداشته باشد چنین ادعای پردردسری بکنیم.
حتا اگر بپذیریم که تصادف ممکن است، باز هم میرسیم به همان مثلث ژن/محیط/تصادف.
شاید باید کمی به عقب
برگردم و به مفهوم اختیار، پیشبینیناپذیری را هم بیافزایم، اما اگر دقت
کنیم با چیزی مثل تصادف گره خواهد خورد و کار ما را برای تشخیص اختیار دشوار خواد
کرد. چون ماشینی که گاهی تصادفی رفتار میکند (با فرض وجود داشتن چیز تصادفی) پیشبینیپذیر
نیست، و رفتار تصادفی او میتواند به حساب اختیارش گذاشته شود! همینطور به جبر
میتوان پیشبینیپذیری را افزود. اگر رفتار انسان را ژن/محیط شکل میدهد (همانند
ماشینی که رفتارش را برنامهاش و محیطش شکل میدهند) پس انسان قابل پیشبینی است.
پس اگر بخواهم با احتیاط نظر بدهم میگویم رفتار فرد حتا در صورت پیشبینیناپذیری
اختیاری نیست

برای کسانی که
علاقهمند به اختیار هستند یک راه فرار باقی است و آن متافیزیک است (البته
هوشیار باشید، چون این تنها یک تله است!) احتمالن تنها در صورت اعتقاد به وجود
چیزی مانند روح است که میتوان ادعای مختار بودن کرد. این روح خداداد و
منحصر به فرد است که در نهایت رفتار شما را شکل میدهد و در واقع شما همان ارواحتان
هستید، خودی که از آن یاد میکنید همان بخش متافیزیکی و خاص وجودتان است که
همهی معادلههای مادی را میتواند برهم زند. پس این شما هستید که تصمیم میگیرید
و این کالبد فیزیکی یک ابزار است. درست همانند تلویزیونی که تصاویر را پخش میکند
اما تصاویر متعلق به خودش نیست بلکه بوسیلهی امواج با منبع اصلی در ارتباط است.
این کالبد فیزیکی تنها رسانهای است برای بازنمایی ِ آن امواج. حتا اگر من معتقد
به متافیزیک بودم (که یک زمانی بودم) این ایده من را قانع نمیکرد (و نکرد). مساله
خیلی ساده است. اگر خدایی وجود داشته باشد که همه چیز را آفریده باشد، پس بدیهیست
که من و بخصوص آن بخش از من که مربوط به تصمیمگیری است (همان منبع اختیار) را او
با تمام جزئیاتش آفریده باشد. آن بخش فرامین را برای تصمیمگیری از کجا دریافت
میکند؟ خودش این کار را انجام میدهد؟ سر یک دوراهی چه چیزی باعث میشود او به
سمت چپ برود یا راست؟ مبنایش برای تصمیمگیری چیست؟ هرجور که فکر کنیم نمیتوان آن
بخش را در حالی که تمامن ساخته و پرداختهی شخص دیگریست (خدا) مختار در نظر گرفت.
تنها در صورتی ما میتوانستیم مختار باشیم که خدا بخش تصمیمگیرندهی ما را
نمیآفرید. در این صورت شاید میتوانستیم به اختیار معتقد باشیم. مسالهی طول و
عرض در اختیار هم که دیگر گفتن ندارد، چیزیست من در آوردی برای پیچاندن. همانطور که
برهان واجب الوجود برای در آوردن خداوند از چاله مخلوق بودن به وجود آمد. چه خوب
بود شیعیان هم مانند اشاعره (اگر اشتباه نکرده باشم) به جبرگرا بودن تن در میدادند.
به نظر من محال ذاتیست که خداوند موجودات مختار بیافریند. (مگر اینکه یکی خدا را
از آن جایگاه مطلقش کمی پایین بیاورد تا بتوان همچین ادعاهای دلخوش کنی کرد. که آن
هم البته مشکلات واضحتر و عمیقتری به بار میآورد. این تنها یک دور باطل است.)
من همچنان فکر میکنم
(صرف نظر از وجود داشتن یا نداشتن تصادف) که اگر دهها بار زمان را به عقب باز
گردانیم من این صفحه را دقیقن به همین ترتیب خواهم نوشت. به نظر میرسد جبر
اجتنابناپذیر باشد.
پ.ن: اگر رفتار ما
جبری باشد، آیا تشویق و پاداش اهمیت دارد؟ آیا اعتراض کردن و ایراد فایده دارد؟
مهمتر از همه اگر رفتار ما جبری باشد آیا ارزشگزاری بر چیزی معنی دارد؟
در این مورد به زودی
مینویسم.
شبکهی چهار برنامهای پخش میکند به نام ارتباط نزدیک، از من میشنوید این برنامه را محض خنده هم که شده ببینید. من با قسمت فناوری اطلاعات و اینترنتش بیشتر از همه حال کردم. امروز هم پیرامون مشکل اعتیاد بود. یک سرداری (که اسم مبارکش یادم رفت) را آورده بودند و در مورد اعتیاد ازش پرسو جو میکردند. گفتم آماری که سردار در برنامه داد را اینجا منتقل کنم: آمار اعتیاد قبل از انقلاب نشان میدهد که یک میلیون و پانصد هزار نفر معتاد در ایران وجود داشته است. آمار معتادین واقعی امروز ایران یک میلیون و دویست هزار نفر است (یعنی کسانی که وابستهی جدی به مواد مخدر هستند). آمار مصرف کنندهگان تفننی ما 700 هزار نفر هستند (یعنی کسانی که وابستگی به مواد ندارند و محض تفریح گهگاهی مصرف میکنند).
نتیجه اینکه: پس از انقلاب اسلامی آمار معتادین از نصف هم کمتر شده است (با توجه به افزایش جمعیت) و دلیل اینکه معتادها بیشتر به چشم میآیند شاید این است که آن زمان افراد درون خانه مصرف میکرده اند اما امروز پیشرفتها باعث شده با یک فندک و یک لوله هر جایی که باشی بتوانی مصرف کنی (در این لحظات مجری برنامه انگشت حیرت میگزید). احتمالن نتیجهی دوم [که سردار البته ذکر نکرد] این میبود که برخلاف همه جای دنیا که معتادانِ تفننی چندین برابر معتادان جدی هستند، این آمار در ایران کاملن بر عکس است! (مثلن تصور کنید تعداد کسانی که مشروب تفننی مصرف میکنند از دائم الخمرها کمتر است! به همین ترتیب مصرفکنندهی تریاک یا هروئین.)
به نظر شما در این کشور بیشتر سیاهنمایی* اتفاق میافتد یا سفیدنمایی؟ اصلن چرا مسئولان اینقدر از سیاهنمایی بیزارند و به آن حساسند؟ طوری که زمانی طولانی از سخنرانیهایشان را به این اختصاص میدهند که دشمنان داخلی و حقوقبگیرانِ استکبار و بدخواهان مشغول کوچک جلوهدادن دستاوردهای عظیم نظام و انقلابند. اگر بخواهم از دید روانشناسی عامیانه نگاه کنم میگویم مسئولان مملکت یک مقدار زودرنج و کم اعتماد به نفس هستند. زود همه چیر را به خودشان میگیرند، فکر میکنند اگر معتادان زیاد باشد و معاون آموزشی به دانشجویی ناخونک بزند یا سرعت اینترنت در حد قاطر باشد به آنها بیاحترامی شده است، آنها پست و احمقند یا هیچ ارزشی ندارند.
تئوری توطئه چرا اینقدر همهگیر است و خوب جا افتاده است؟ اصلن بگذارید بگویم تئوری توطئه برای توده مثل پارانویا برای یک فرد است. فرد پارانوئید دائم در خیالات و توهماتش افرادی را میبیند که جاسوسی او را میکنند، برایش میزنند و کارش را خراب میکنند. فرد پارانوئید دچار هذیانهای بزرگمنشی نیز هست. او خودش را شخص مهمی میداند و معتقد است کسانی به او حسودی میکنند. اما واقعیت این است که او تنها اعتماد به نفس کافی برای روبرو شدن با واقعیات را ندارد. در دید وسیعتر این شاید جزئی از فرهنگ توده در این مملکت باشد. فرهنگ اعتماد به نفس کم و انکار نکات منفی، خودبزرگبینی افراطی و توهم توطئه. حرف امثال شریعتی و آلاحمد خیلی به دل این مردم مستعد پارانویا نشست. حرفی که از دل افرادی با همین خصوصیات درآمد (بچه شیخ دهاتی که خارج رفت و فهمید همهی دنیا در اشتباه است به بیراهه میرود). دلیلش هم شاید این باشد که بعد از انقلاب دائم تحقیر شدهایم، دائم تحریم بودیم و منزوی گشتیم. هنری نکردیم که توجه دنیا را به خود جلب کنیم. دوستان اندکمان لبنان و سوریه بودند. وارد کنندهای بودیم که هر چیز را چند برابر قیمت از دوستانِ دشمنانمان خریدیم و مفت هرچه داشتیم صادر کردیم. ادبیات قدرتها با ما تحقیرکننده و تحدیدکننده بود. هیچکجا حرف ما را کسی نخرید و در تصمیمگیریهای جهانی نخودی بودیم. بعد از انقلاب کشور ما و مسئولانش به مثابه فردی تحقیر شده بودند که بازی را ده- صفر عقب است و غیرتی شده است و میخواهد خودش را وا ندهد و حفظ آبرو کند. اما این وسط هی سُر خوردند و سوتی دادند و گل به خودی زدند و اخراج شدند و نتیجه هم بدتر شد. یک عده هی از دهانشان در رفت و خواستند که بگویند بابا خب ما ضعیف بودیم، گند زدیم، کار احمقانه کردیم. اما سانسور شدند، چون احتمالن آنها تطمیع شده هستند و دستشان در جیب اسرائیلیهاست. تیمی که اعتماد به نفس ندارد نمیخواهد قبول کند که بد بازی کرده، و در توهم بهترین بودن بازیهایش را یکی یکی میبازد. تیمی که اعتماد به نفس دارد دنبال نقاط ضعفش است تا آنها را مرتفع کند.
ما ترجیح دادیم انکار کنیم، همانطور که قبلن گفتم، مثل یک بیمار. انکاری که خودمان هم به آن باور داریم. شما فکر میکنید مسئولین دروغ میگویند. اما اشتباه میکنید آنها به حرفشان ایمان دارند. در نگاه آنها معتادین ما واقعن کاهش یافته است. زنان خیابانی آنقدرها زیاد نیستند، وضعیت دانشگاهها ایدهآل است، نرخ مطالعه بالاست، وضعیت اقتصادی پیشرفت چشمگیر دارد، ما خود ابرقدرتیم، دنیا از ما میترسد و دشمنان ما احمق و عقب افتاده اند.
این خصوصیات شما را یاد تیپ خاصی نمیاندازد؟ من را یاد بسیجیهای داغ میاندازد. مسئولان ما عمیقن بسیجیاند، از رئیس جمهورش تا رئیس دانشگاهش. همانطور بیاعتماد به نفس و تحقیر شده و همانطور کُرکُری خوان و پارانوئید.
شاید کمی حق داشته باشند. و شاید کمی ترحم برانگیز باشند. همانطور که یک بیمار هیستیریک یا پارانوئید ترحم برانگیز است. اما هم به نفع خودش است و هم به نفع همهی افرادی که نان او را می خورند، که وی زودتر شفا یابد و به کارکرد واقعیاش برسد. کشور ما، فرهنگ ما و مهمتر از همه مسئولین ما احتیاج به یک شوک دارند. یک شوک که آنها را با خود واقعیشان مواجه کند، چیزی که دفاع سخت آنها را در مقابل خودشناسی فرو ریزد، آنگاه که دانستند که چه هستند، شاید به فکر درمان خود برآیند**.
* بنیاعتماد چند سال پیش مستندی ساخته بود در مورد اعتیاد که به موجب برچسبِ سیاه نمایی پخش نشد. اما خوش شانس بود که خون بازی این فیلتر را به دلایلی رد کرد. مهرجویی سنتوری را ساخت که آن هم با همین برچسب اکران نشد. محصولات فرهنگی زیادی داریم که به این طریق سانسور میشوند. مطالب مجلات و روزنامهها و سایتها، فیلمها، مستندها، سریالها و کتابها.
** البته حرف من را تنها زمانی میتوان جدی گرفت که مدارک و شواهد کافی برایش ارائه شود. در این سطح حرف من یک فرضیه است. یعنی یک حدس عاقلانه. در غیر اینصورت یکجور روانکاوی فرهنگی چیپ است!

در طی این چند سال با نظریههای درمان زیادی در روان شناسی
آشنا شدم، اما شاید تک و توکی بودند که به نظرم جالب آمدند و بعد از گذشت مدتی
هنوز به نظرم جالب هستند. یکی از آنها درمان رفتاری- منطقی- عاطفی آلبرت الیس (Albert
Ellis) است. او در سال 1913 به دنیا آمد و همین پارسال مُرد (یاد آن کاغذ
مسخرهای افتادم که یکی از دانشجویان به دیوار زده بود و در گذشت او را تسلیت گفته
بود و تازه ماجرا را کمی مذهبی هم کرده بود- قول میدهم یک نفر هم در آن خراب شده
نمیداند الیس یک اتئیست بوده است!)
قبل از توضیح دیدگاه الیس باید بگویم که او بیش از پانصد
مقاله و شصت کتاب در دوران حیاتش نوشت. در سن هشتاد سالگی هر هفته هفتاد بیمار را
میدید و نه صبح تا یازده شب کار میکرد. او از بیان واضح و عینی افکار انتزاعی،
عشق به مباحثه منطقی، اعتقاد جدی به قدرت گفتگوی منطقی، و حس شوخ طبعی برای برطرف
کردن خشم یا اضطراب افراد برخوردار بود.
او مدرک دکترایش را از دانشگاه کلمبیا دریافت کرد. در ابتدا
از انواع رویکردهای روانکاوی استفاده میکرد اما بعد از مدتی از کارایی این درمانها
ناخشنود شد. او با بیماران زیادی برخورد میکرد که از کودکی خود و فرایندهای
ناهشیارشان آگاهی یافته بودند اما همچنان گرفتار مشکلات زیادی بودند. به نظر الیس آنچه
این افراد را به دردسر میانداخت این بود که مرتبن به خودشان القا میکردند که
فلسفهی زندگی غیرمنطقی
افراد در صورتی میتوانند از آشفتگیهای عاطفی دوری کنند که
زندگی خود را بر پایهی گرایشهای فطری به منطقی و تجربی بودن بنا نهند. با نگاهی
به پیشرفتهای بشر در علوم فیزیک و زیست شناسی، متوجه خواهیم شد که علت پیشرفتها
این است که فرضهای ما دربارهی دنیا طبیعی بوده است نه فوق طبیعی و اسرارآمیز.
برای آزمودن فرضیههایمان و ایجاد ساختار موثرتری برای ماهیت واقعیت، باید از
تجربهنگری و منطق پیروی کنیم. اگر عقلمان را راهنمای زندگیمان میکردیم رابطهی
ما با خودمان و دیگران میتوانست بسیار ثمربخشتر باشد. مطمئنن عقل خداگونه نیست و
گاهی محدودیتهای آن میتواند ما را آزرده سازد، ولی برای اینکه اختلالهای عاطفی
را به حداقل برسانیم، هیچ مبنایی برای پردازش رویدادهای فردی و میان فردی زندگیمان
بهتر از منطقی بودن نیست.
ما با اینکه قبول داریم منافع شخصی خود را در درجهی اول
اهمیت قرار میدهیم، تصمیم میگیریم شرایط اجتماعی ناخوشایند را در راستای منطقیتر
تغییر دهیم، زیرا میدانیم در درازمدت به نفع ماست که در دنیای منطقیتری زندگی
کنیم. در یک دنیای منطقی، ما تمایلات خود را به خلاق بودن و بکارگیری موثرتر زبان،
شهوت انگیز و جنسی بودن، دوست داشتن و دوست داشتنی بودن، تحقق میبخشیم (الیس
1973).
هیچ راهی وجود ندارد که ثابت کنیم آدمهای با ارزشی هستیم،
وقتی عزت نفس خود را بر اساس توانایی موفق شدن، عشق ورزیدن، تایید شدن، درستکار
بودن، یا حتا منطقی بودن استوار کنیم. راه اصلی برای عضو طبیعی و منطقی جامعه شدن
خویشتن پذیری است. هیچ مرجع تجربی برای ارزش شخصی وجود ندارد، هیچ ملاکی عینی در
جهان وجود ندارد که بتواند ارزش ما را بسنجد. در حقیقت، مشغولیت ذهنی به ثابت کردن
ارزشمان، مهمترین مانع بر سر راه لذت بردن از زندگی است. اگر ارزش شخصی بر اساس
عملکردهایی چون نمرات تعیین شود، به جای اینکه از تحصیلاتمان لذت ببریم، فقط باعث
میشویم با آخرین امتحانی که دادیم خُلقمان را افزایش یا کاهش دهیم. اما چنانچه
خویشتنپذیر باشیم، افزایش و کاهش خلق زیادی را تجربه نخواهیم کرد. وقتی سرانجام
بتوانیم تمام قوت و ضعفهایمان را بپذیریم، قادر خواهیم بود جست و جو برای عزت نفس
را ترک کنیم و انرژی خود را برای پاسخ دادن به این سئوال با معنی آزاد کنیم: چگونه
میتوانیم از زندگی خود کمال لذت را ببریم...
میل جنسی تمایل کثیفی نیست که فقط با زاد و ولد، ازدواج، یا
عشق توجیه شود. (الیس به عنوان مدافع برجستهی میل جنسی ِ بدون گناه (1958)، قبل
از انقلاب جنسی دههی شصت یکی از صاحبنظران منطقی نادر برای آزادی جنسی بود.)
درست است که اگر آمیزش جنسی با رابطهی صمیمی همراه باشد لذت بخشتر است اما منطقی
است اگر بپرسیم "چه دلیلی وجود دارد که میل جنسی و عشق حتمن باید با هم
باشند؟" اصرار بر اینکه میل جنسی برای پاک بودن حتمن به عشق نیاز دارد ظاهرن
نوعی آموزه ی انسانی است که در مواقعی یک گرگ اخلاقی را در لباس میش جلوه میدهد،
نوعی عفت اخلاقی قدیمی و سرکوبگر که اصرار میورزد میل جنسی بر اساس ارزش والاتر
و نه با لذتی که تولید میکند، موجه میشود. میل جنسی میتواند صرفن برای تفریح
باشد و ابزار گرایش افراد به تولید لذت قرار گیرد...
ما دانشمند را ایدهآل میدانیم، زیرا دانشمندان به زندگی
منطقی پایبند هستند، در زندگی از منطق و تجربهنگری برای حل مشکلات استفاده میکنند.
به قول برونووسکی صداقت و ارتباط آزاد ارزشهای جدا نشدنی علم هستند. دانشمندان
واقعی از انتقادات منطقی دیدگاهها و روشها استقبال میکنند؛ آنها معتقد نیستند
که اگر دیدگاههای مطلوب آنها در نهایت به نفع توجیهات موثر رد شود، فاجعه به بار
میآید.
دانشمندان در برابر امور اجتنابناپذیر دچار شگفت زدگی میشوند،
اما احساس ناکامی نمیکنند. آنها به محدودیتهای خود واقف هستند و انتظار ندارند
که علم بتواند به تمام سئوالهای فلسفه زندگی پاسخ دهد. دانشمندان در بهترین حالت
لذت جویانی هستند که از پژوهش در امور ناشناخته بیاندازه لذت میبرند. سایر آدمها
دستاوردهایی چون واکسن فلج اطفال ، یا حرکت روی کرهی ماه را چگونه توجیه میکنند؟
کشفیات انقلابی علم بر ارزش فلسفهی مبتنی بر منطق و تجربه دلالت دارد.
کار الیس و روشی که ارائه میدهد موثر است. هرچند که بهترین روش نیست ( در قیاس به درمانهای شناختی- رفتاری). در کل دیدگاههای شناختی هرگاه با متدهای رفتاری همراه میشوند موثرتر هستند. اگر علاقهمند بودید یک پست دیگر مینویسم و کارش را بیشتر بررسی میکنم و انتقادها را نیز مطرح میکنم.
شاید ما همه از مرگ بترسیم، اما چرا؟ چه اتفاقی میافتد که ترسناک است؟ چه رنجی وارد میشود؟ آیا نبودن ترسناک است؟ مگر ما نیستی را تجربه کردهایم که تصور میکنیم نبودن و نیستی ترسناک است؟ نه؛ ما هرگز نیستی را تجربه نکردهایم. خود همین تجربه کردن نیازمند بودن است. واقعیت این است که ما مرگ را تجربه نخواهیم کرد! ما تنها زندگی را تجربه میکنیم. درست زمانی که مغز (و البته بقیهی سیستم عصبی) که لازمه ی هر نوع تجربهای هستند از کار میافتند ما میمیریم. پس بدیهیست که ما مرگ را تجربه نکنیم. در واقع اگر اعتقادی به زندگی پس از مرگ نداشته باشیم، نباید هیچ تصوری درباره ی مرگ داشته باشیم. چون هیچ چیزی نیست، حتا تاریکی هم نیست، سیاهی یا سکوت هم نیست، راحتی و خواب هم نیست، یا رنج یا هر چیز ترسناک یا خوشایند یا معمولی. مرگ هیچ چیز نیست.
فرض کنید من یک میلیاردر هستم و دستور میدهم بعد از مرگ مغزم را منجمد کنند و مورد حفاظت قرار دهند و پانصد سال بعد که علم آنقدر پیشرفت کرد، دوباره حیات را به من بازگردانند. مثلن مغز و سیستم عصبی من دقیقن مورد شبیه سازی قرار گیرد و در کالبد جوانی قرار داده شود (این مساله در حال حاضر و با پیشرفتی که علم تا به اینجا داشته مثل آرزوی پرواز برای بشر بیست هزار سال پیش است) آنوقت، یعنی پانصد سال بعد که من دوباره زنده شدم تجربهی من مثل این میماند که من یک پلک زده باشم. گفتم، حتا مثل خواب هم نیست که فکر کنم مدت زیادی خوابیده بودم. هیچ است. ممکن است در آن لحظات من هنوز در فکر جزئیترین اتفاقات پانصد سال قبل باشم، و ممکن است سیر فکر کردنم را از آن زمان ادامه دهم (البته اینها همه به قدرت شبیه سازی مغز در آن زمان باز میگردد، با فرض اینکه آن شبیه سازی مطلقن درست باشد حرف من هم درست است؛ در هر حال این تنها یک مثال است).
مرگ چیز ترسناکی نیست. مثل این است که کامپیوتر من بسوزد. نمی توان حالتِ خوبِ بودن را در برابر حالتِ بدِ نبودن قرار داد. به این دلیل که ما میخواهیم زنده باشیم نمیتوان گفت که مردن چیز بدیست، میل به زندگی دلیل خودش را دارد. مرگ نه خوب است و نه بد، در این محدوده ها نمیگنجد.
انسان تا حدودی با میل ذاتیاش برای زندگی و جاودانگی و ترساش از مرگ کنار میآید. او زاد و ولد میکند و کودکانش را بزرگ میکند و گاهی طوری او را برنامه ریزی میکند تا نسخهای از خود او باشد، انگار بچهاش پس از مرگش بجای او زندگی خواهد کرد و راه او را خواهد پیمود. در واقع شاید همین اتفاق هم بیافتد، بچه ژنهای والدینش را به همراه دارد. نیمی از هر بچهای از لحاظ ژنتیکی متعلق به پدرش (و البته نیمی از مادرش) است. شاید به همین ترتیب قدری از میل ما به جاودانگی ارضاء شود. شاید اصلن کارکرد میل به جاودانگی هم همین هدف باشد، یعنی تولید مثل و انتقال ژن. اما من زیاد خوشبین نیستم. من حدس میزنم میل به جاودانگی در انسان محصول فرعی شکلگیری مفهوم "خود" است.
یک چیز دیگر، اگر دیدی کاملن مادهگرایانه داشته باشیم و فقط چند لحظه به دنیا از بالا نگاه کنیم و ذهنمان را (اگر بتوانیم) از سوگیری خارج کنیم همهی دنیای ما، چه کشتار و مرگ، چه تولد و زندگی، چه عذاب و شکنجه و یا هر چیر دیگری، یکسری تغییرات در ساختار مولکولهاست. دنیا را انبوهی از ملکولها در نظر بگیرید که دائم ساختارهای موجودشان را میشکنند و ساختارهای جدیدی بوجود میآورند. در واقع سوزاندن هزاران انسان در کورهها تفاوتی با فوران آتشفشانی در فیلیپین ندارد. یا انفجارهای بزرگ با زمین لرزهها تفاوتی ندارند. میخواهم بگویم اتفاقاتی مثل باریدن باران و خوابیدن ما و خوردن غذا از یک جنس هستند. تمام اتفاقات همان چیزهاییست که گفتم، اینها تنها برای ماست که اینجور تعریف میشوند، این ما هستیم که بین غرق شدن انسانها در سیل با شسته شدن خاک در همان سیل تفاوت میگذاریم. مگر نه جفت آنها یک اتفاق است. جا به جایی و تغییر انرژی. ما با خاک فرقی نداریم. ما با هیچ مادهی دیگری فرقی نداریم. هیچ فرقی.
اما آیا این طرز فکر مخرب است؟ به احتمال زیاد نه. آنهایی که فکر میکنند این طرز فکر مخرب است انسان را مختارتر از آن چیزی که هست میپندارند. حقیقت این است که ما (اکثریت ما) همان کاری را میکنیم که برایش ساخته شدهایم: عاشق شدن، تولید مثل، علاقه به بقای خود و دیگران و... حتا اگر خیلی بیش از این بدانیم...
افسردگی شایعترین اختلال روانیست و اخیرن شدیدن رو به افزایش است. اگر شما بعد از 1970 متولد شدهاید، ده برابر بیشتر از پدربزرگان و مادربزرگانتان احتمال دارد که به افسردگی مبتلا شوید*.
با این شروع اسفبار از کتاب سلیگمن میخواهم درباره افسردگی صحبت کنم. لازم است اشاره کنم که از نظر بالینی هر کاهش خلقی را نمیتوان افسردگی دانست. افسردگی مانند هر بیماری روانی یک سری نشانه دارد که حداقل چند تا از آنها برای این تشخیص ضروری است. بطور مثال افسردگس اساسی (ماژور) را در نظر بگیرید:
پنج تا (یا بیشتر) از علا ئم زیر در یک دوره 2 هفتهای (هر روز) باید وجود داشته باشد. 1- خلق افسرده (احساس غمگینی و پوچی) 2- کاهش قابل توجه علاقه یا احساس لذت 3- کاهش یا افزایش قابل ملاحظه وزن (بیش از 5 درصد در طول یک ماه. بدون رژیم) 4- بیخوابی یا پرخوابی 5- کندی روانی حرکتی 6- خستگی یا فقدان انرژی 7-احساس بیارزشی یا گناهِ اغراق آمیز 8- کاهش توانایی تفکر و تمرکز 9- افکار تکرار شونده مرگ.
انواع دیگر افسردگی به این قرار است: افسردگی مزمن یا همان اختلال افسرده خویی(دیس تایمی)، افسردگی دورهای، افسردگی مضاعف، افسردگی پس از زایمان، دمانس کاذب، افسردگی فصلی و... تنوع انواع افسردگی و تنوع نشانههای آنها کار را برای بحث کردن در موردشان سخت میکند، پس شاید بهتر باشد از خیر این تنوع بگذرم و منظورم را از افسردگی به طور خلاصه اینطور بیان کنم که: فرد افسرده دارای چنین نشانههایی است(هر چه نشانهها بیشتر باشد بیشتر می توان اطمینان داشت که فرد افسرده است). غمگین، درمانده، ناامید، تنها، ناخشنود، اندوهگین، شرمنده، حقیر، نگران، گناهکار، نگرش منفی نسبت به خود، آینده و تجاربش، ناتوان از لذت بردن، فلج اراده، کندی در حرکت و فکر، صحبت آهسته، بی اشتهایی، اختلالات خواب (سحر خیزی شایع است)، خستگی، کمبود میل جنسی و برانگیختگی، آسیب پذیری در برابر بیماری ها و...
با این مقدمه می خواهم این سئوال را طرح کنم که چرا دنیا به سمت افسردگی پیش میرود؟ چرا افرادی که در دهه 70 به دنیا آمدند ده برابر بیش از آنان که در دهه ی 20 به دنیا آمدند شانس افسرده شدن دارند (با احتساب اینکه سنشان نصف آنهاییست که در دهه 20 به دنیا آمدند)؟ چرا مالیخولیا دنیا را فرا گرفته؟ در نظر داشته باشید که هیچ طبقه، نژاد و سنی از افسردگی مستثنی نیست. البته اندکی تفاوت همواره مشاهده می شود. (مثلن زنها دو برابر مردها به افسردگی دچار می شوند.) اما افسردگی در هر حال شایع است.
می خواهم یک سری به نظریه تکامل بزنم. گفته میشود که از حدود صد هزار سال پیش که اجداد بشر از قاره آفریقا به سرار دنیا مهاجرت کردند تا به امروز، مغز ما دچار تحول خاصی نشده است. یعنی اینکه انسان امروز به احتمال قوی با مغز بشر صد هزار سال پیش زندگی میکند. تمام تاریخ و تمدن بشر نهایتن ده هزار سال قدمت دارد (از زمان پیدایش کشاورزی). یعنی از صد هزار سال پیش محیط ما دچار هر تغییری شده [مصنوعی یا طبیعی] مغز ما ثابت مانده است. در واقع دلیلی هم ندارد که در این فرصت کم [از نظر تکاملی] تغییرات عمده ای را شاهد باشیم. صد هزار سال احتمالن حدود 5 هزار نسل را شامل میشود. با احتساب اینکه در هر یک میلیون تولد بین 5 تا 50 جهش ژنتیکی اتفاق میافتد نمی توان زیاد توقع داشت که مغز ما به طور عمده تغییری کرده باشد. حال محیط صد هزار سال پیش را در نظر بگیرید و انسانی که در آن زندگی می کرده. بعد هم نگاهی به دنیای امروز بیاندازید. دنیایی بی نهایت متفاوت و سریع و انسانهایی با انواع و اقسام اختلالات**. یک میمون تقریبن در همان محیطی زندگی می کند که صد هزار سال پیش میزیسته (با اندکی تغییر). اما انسان چطور؟ حقیقت این است که ما از تکامل جلو زدیم. به قول معروف تیغ تکامل کندتر از آن است که این تغییرات را جواب دهد. یعنی این تغییرات سریع محیطی به تکامل فرصت انتخاب اصلح را نمی دهد. در واقع ابزار ما (مغز) برای صدهزار سال پیش تکامل یافته است و ما میخواهیم اطلاعات امروز را با آن پردازش کنیم و آپدیت شدن آن ابزار جواب تغییرات ثانیه به ثانیهی ما را نمیدهد. این ابزار دائم کم میآورد و کشش کافی ندارد***. من حدس میزنم که برای انسان امروز تکامل دیگر معنا ندارد. قبل از اینکه تکامل بخواهد تغییری در نسل ما ایجاد کند احتمالن آنقدر زمان گذشته است که یا ما نسل خودمان را با بمب اتم وَر انداختهایم یا اینکه آنقدر پیشرفت کردهایم که خودمان ژنتیکمان را دست کاری کنیم. برنامهی تکامل برای ما تمام شده است. برای همین است که من میگویم ما از تکامل جلو زدیم.
بیایید یک مورد را بررسی کنیم. اندام یک زن در سیر تکاملی انسان نقش مهمی ایفا کرده است. حتمن شنیدهاید که نسبت کمر به باسن یک زن اگر حدود 0.7 باشد جذابترین نسبت برای موجود مذکر است. لازم به ذکر است که زنی با داشتن این اندام شانس بیشتری برای تولید مثل موفقیت آمیز دارد و کمتر به بیماریهای عروقی مبتلا میشود. در واقع کسانی که این سایز را میپسندیدند(یعنی اجداد ما) شانس بقای بیشتری داشتند (چون با جفت سالمتری جفتگیری میکردند) و صد البته که وقتی ما از نژاد آنها هستیم همین ترجیح را حفظ کردهایم. در یک بررسی گسترده اکثر مردها در بیش از 65 فرهنگ مختلف این نسبت را ترجیح دادهاند. اما چرا این را مطرح کردم؟ یک مورد دیگر را هم ذکر میکنم تا هدفم را روشن کنم.
بیش از چند صد هزار سال پیش که اجداد انسان درافریقا زندگی میکردند بعلت خصوصیات محیطی آفریقا به سختی به میوههای شیرین و چربیها دسترسی داشتند(بدیهی است که از دام پروری و کشاورزی آن زمان خبری نبود). طبیعتن افرادی شانس بقای بیشتری داشتند که به طور افراطی به مواد شیرین و چرب علاقمند میبودند و زمان زیادی را صرف یافتن میوههای تازه و گوشت و چربی میکردند. پس طبیعتن ما از نسل جانورانی هستیم که عاشق شیرینی و چربی هستند.

حال بازگردید به دنیای مدرن (مخصوصن اروپا و آمریکای امروز)، جایی که به وفور چربی و شیرنی یافت میشود. مشکل چاقی بیداد میکند. چاقی عامل کلی بیماریست و زنها و مردهای زیادی از آن رنج میبرند و تلوزیون و رسانههایی که لاغری را تبلیغ میکنند. چه مشکلی ایجاد میشود؟ مردهایی که عاشق اندام ساعت شنی هستند و زنهای چاق! و نتیجه چیست؟ انواع و اقسام رژیم های لاغری. و ماحصل همه ی اینها چیست؟ زنها و دخترانی که با رژیمهای طاقت فرسا در تلاشند که به سرعت لاغر شوند. غافل از این واقعیت تلخ که بیش از 90 درصد رژیمهای لاغری پس از یک موفقیت کوتاه مدت بعد از یک سال با شکست روبرو میشود.
چیزی که گفتم (یعنی رژیمهای ناکارآمد لاغری) یکی از عمدهترین دلایلیست که امروز زنها دوبرابر مردها دچار افسردگی میشوند. حداقل در دنیای غرب با وجود مد لاغری این اتفاق به وضوح در جریان است.
زنها و دختران زیادی را در نظر بگیرید با میل فراوان به چربی و شیرینی که نمیخواهند چاق باشند و ببینید چه بلایی در جامعه سرشان میآید. گفته میشود که کشورهایی مثل هند و مصر و اوگاندا و ایران افسردگی بین زن و مرد تقریبن برابر است (البته این آمار قدیمست، احتمال دارد که در سال شکوفایی و نوآوری ما در این مورد هم گوی سبقت را از غرب ربوده باشیم!) دلیلی که ذکر میکنند نبود ایدهآل لاغری در این کشورهاست.
اگر ایدهای دارید در مورد اینکه چرا انسان در این عصر به سوی افسرده شدن پیش میرود بیان کنید. من هم بقیهی حرفهایم را در کامنتها مینویسم!
* این جمله به علاوهی تیتر عینن از کتاب آسیب شناسی روانی، روزنهان و سلیگمن ترجمهی سید محمدی کپی شده است. تقریبن بهترین کتابیست که میتوانید در مورد اختلالات روانی پیدا کنید. ترجمه بسیار روان و خوبی هم دارد. دو نویسندهی کتاب جزو بزرگان عالم روانشناسی هستند. مخصوصن مارتین سلیگمن که نظریه پرداز بزرگیست و تالیفات فراوان و متنوعی دارد. بنده ارادت خاصی به ایشان دارم!
** اختلالات روانی مختص امروز نیستند. بقراط هم دو هزار سال پیش یک سری اختلال روانی (از جمله همین مالیخولیا) را تشخیص گذاری میکرده است. اما افسردگی و کلی اختلال نوروتیک با مدرن شدن دنیا به طرز وحشتناکی رو به افزایش است.
*** شکی نیست که مغز انسان پیچیدهترین ساختاریست که در طبیعت می توان یافت. اما حرف من این است که اگر تغییرات اساسی که انسان در محیط اطرافش به این سرعت بوجود آورده عوض چند هزار سال فرضن طی چند صد هزار سال طول می کشید و ما از فیلتر انتخاب طبیعی(تکامل) می گذشتیم آنگاه معلوم نبود با چه موجود خارق العادهای مواجه بودیم. فکرش را بکنید!
جالب ترین تبیین های داروینی که تا به حال شنیدم مربوط به جنسیت است. همیشه می پرسیدم که چطور شد که بشر از این میل عظیم دست کشید و سک س را محدود کرد؟ چرا قوانین ازدواج شکل گرفت؟ چرا وفاداری و پایبندی ستوده شد؟ چرا غیرت محترم شمرده شد؟ چرا رابطه با محارم ممنوع شد و... مگر آزادی کامل جنسی چه مشکلی داشت؟
می توان گفت وفاداری و غیرت یک میل ذاتیست که در همه انسان ها وجود دارد و برای همین جنسیت محدود و کنترل شده است (تا به غیرت کسی برنخورد!). اما سئوال پیش می آید که اصلا چرا ما غیرت و وفاداری داشته باشیم که سک س را محدود کنیم؟ اگر می خواهید قضیه را به اخلاقیات مطلق و بحث خلقت و چه می دانم وحی بکشانید و سر و ته قضیه را هم بیاورید، شما خیلی خوش خیال هستید، و به نظر من اصلا جالب نیست که هر چیزی را نمی دانیم به مدد موتور حاضر جواب وحی توجیه کنیم.
برگردیم به سئوال: آزادی جنسی چه مشکلی دارد؟ اصلا چرا خانواده شکل گرفت که ما را از شهوترانی های اذت بخش محروم کند؟ (گربه ی من احتمالا خیلی حال می کرد، چون هر شب با هر گربه ای می خواست می خوابید). اکثر ما حداقل در خواب و رویا طالب بی بندوباری جنسی هستیم. من گاهی فکر می کردم اینها همه زیر سر دین است (اصولا متهم ردیف اول برای من همیشه دین است!) اما کاملا اشتباه است، قدمت تشکیل خانواده و محدودیت های جنسی بسیار کهن تر از ادیان است (حداقل از گل سر سبد آنها یعنی اسلام قدیمی تر است). متهم بعدی را مدل فروید و دخترش به دست ما داد که همه آشنا هستند و بارها شنیدند. چیز جالبی که وجود دارد مکانیسم دفاعی ریاضت دادن به خود است که آنا فروید معرفی می کند، و درباره ریاضت طلبی بعضی از جوانان است که به سن بلوغ رسیده اند.
اما مدل داروینی از همه محکم تر است. اگر فقط برای چند لحظه تکامل را به طور پیش فرض بپذیریم (البته با این شرط که بدانیم اصلا تکامل چیست) می توانیم کلی چیز را تبیین کنیم. فرض کنید ما انسانها بر اساس انتخاب طبیعی اینجا هستیم. شجره نامه ما انسانهایی که امروز زنده هستیم طبیعتا پر افتخارترین شجره نامه ایست که می توان یافت. پر افتخار از این جهت که ما الان اینجاییم و بسیاری دیگر که می توانستند باشند نیستند، یعنی اینکه نسل ما تا به امروز(حداقل) ادامه یافته و بقیه منقرض شدند. یعنی اجداد من و شما از مصاعب و مشکلاتی که در طی قرن ها و هزاره های پیش برایشان پیش آمده بود جان سالم بدر بردند یا حداقل قبل از مرگشان تولید مثل کردند. در طی این چند هزار سال چه کسانی باقی ماندند؟ چه کسانی به قدری که زنده بمانند غذا و مکان داشتند؟ چه کسانی از گیر موجودات وحشی نجات یافتند؟ اجداد ما. پس اجداد ما ژن هایی داشتند که باعث شد من و شما را به اینجا برساند.

طبیعتا یکی از مهمترین چیزهایی که نسل ما را به اینجا رساند بحث جنسیت بود. این میل تا جایی که می توانست باید قوی می بود. بقدری که بقا را تضمین کند. خیلی روشن است کسانی ماندند که میل جنسی قوی تری داشتند و بسرعت تولید مثل می کردند. دلیل قدرت عجیب این میل با همین تبیین ساده تقریبا مشخص است، و انتظار می رود که ما شاهد موجودات بی بند و بار شهوت رانی باشیم که دائم دارند تو بقل هم می لولند. اما همه می بینیم که اینطور نبود (و الان هم زیاد نیست!).
انسانها از تمام انواع موجودات مراقبت شدیتر و طولانی تری از کودکان خود دارند. تقریبا تا جایی که من میدانم هرچه موجودی متکامل تر و باهوش تر باشد دوران کودکی طولانی تری دارد. مراقبت از فرزندان تا یک جایی از عهده ی موجود ماده به تنهایی بر می آید همانطور که در خیلی از انواع (مثل همان گربه ی ما) میبینیم. اما از همان یک جایی به بعد لازم می شود که موجود نر هم وارد گود شود و در این راه به ماده کمک کند. با مراقب های فشرده هر دو جنس، ترجیح کیفیت رشد بر کمیت مشاهده می شود. انسان لازم نیست هر سال 5 توله به دنیا بیاورد تا در نهایت چند تایی زنده بمانند. بلکه بنا را به صرفه جویی می گذارد و کیفیت مراقبت ها را افزایش می دهد و مشکل دقیقا از همینجا شروع می شودیعنی اضافه شدن مرد به جمع مادر و فرزندان. یعنی تشکیل خانواده.
حال راه برای بیان چرایی غیرت هموارتر شد. این بخش برای من از همه جذاب تر است. در کتاب روانشناسی عمومی نوشته ی هیلگارد و اتکینسون جلد اول در فصل مربوط به جنسیت یک تحقیق جالب در همین مبحث معرفی شد. تحقیق خیلی ساده است از تعداد زیادی از افراد پرسیده شد بین دو حالت زیر کدام غیر قابل تحمل تر است؟
1 شریک جنسی آنها با شخص دیگری رابطه ی جنسی برقرار کند(یک رابطه ی کوتاه مدت صرفا جنسی).
2 شریک جنسی آنها با شخص دیگری رابطه ی عاطفی (عاشقانه) برقرار کند.
نتایج جالبی بدست آمد: اکثر مردها گزینه ی اول را انتخاب کردند (بیزاری بیشتر از رابطه ی جنسی همسر یا دوست دخترشان با فرد غریبه) و اکثر زن ها گزینه ی دوم را انتخاب کردند (بیزاری بیشتر از رابطه ی عاطفی شوهر یا دوست پسرشان با نفر سوم). فکر می کنم این نتایج در حد قابل توجه ی می تواند تعمیم یابد (من که شواهد زیادی برای تایید صحت این تحقیق هر روز می بینم!). حال بحث بر سر این است که چرا اوضاع به این ترتیب است. روانشناسان تکاملی خیلی جالب این بحث را تبیین می کنند: بیایید فرض کنیم که همچین مساله ای اصلا وجود نداشت. یعنی تفاوتی در مدل غیرت زن و مرد وجود نداشت، یا اصلا غیرتی نبود. چه اتفاقی می افتاد؟ به اینجا رسیده بودیم که انسان برای بزرگ کردن فرزندش احتیاج به کمک هر دو جنس دارد. حال که خانواده تشکیل شد اگر مرد مراقب روابط جنسی همسرش نباشد همسرش با هر کسی می خوابد و احتمالا آن دو دائم در حال بزرگ کردن فرزند دیگران خواهند بود! اجداد ما از شیوه های جدید امروزی برای جلوگیری از بارداری برخوردار نبودند، بچه ای هم که به دنیا می آمد هیچ معلوم نبود مال چه کسیست. پس: مردانی که از این نوع غیرت بی بهره بودند فرزند دیگران را بزرگ می کردند و نسلشان احتمالا منقرض شده :) خیلی ساده است، اجداد ما جزو کسانی نبودند که بچه دیگران را بزرگ کردند.
قبل از اینکه بحث را ادامه دهم می خواهم مطمئن شوم که کسی فکر نکند اینها کاملا مطلق بوده، من تنها درباره اکثریت صحبت می کنم و کاری با اقلیت ها ندارم، و مهمتر از این، بحث خالی از هر نوع ارزش گذاریست، من هیچ چیز اخلاقی را نمی خواهم تایید یا رد کنم، چون تا به حال ما اینطور بودیم و اینطور نسل ما رشد کرده و باقی مانده دلیل بر این نمی شود که امروز هم همینطور باشیم (بحث فقط و فقط بیان کردن یک مدل تکاملیست).
اما چرا زنها نسبت به روابط عاشقانه ی همسرشان بیشتر حساسیت دارند؟ نقش مرد در طول تکامل انسان نقشی اقتصادیست (البته نه کاملا و صد در صد). این هم در روحیات و هم در مدل آناتومی آنها مشخص است. برای بزرگ کردن فرزند مساله ی اقتصادی نقش انکار ناپذیری دارد. برای همین لازم بود مرد در آمد خود را بر روی یک خانواده متمرکز کند و از ولخرجی برای دیگران بدور باشد. وقتی مردی عاشق می شود و طرف مقابل هم این را می داند زن تمام تلاش خود را بر بهره برداری از منابع مالی مرد به کار می بندد(چیزی که امروز هم الا ماشا الله..). خوب پس جفت اصلی مرد باید مراقب رفتارهای شریک خود باشد تا منابع مالی که در اصل باید برای او و فرزندانش باشد صرف یکی دیگر نشود آن هم در اوضاع و احوال بشر ابتدایی که کاهش غذا و مکان و قدرت مراقبت از خانواده با مرگ و میر فوری همراه بود.
خیلی واضح است که مرد نسبت به روابط محبت آمیز زنش با مرد دیگر حساس است و از طرفی زن هم نسبت به رابط ی جنسی همسرش با زن دیگر از خود حساسیت نشان می دهد اما اینجا فقط بحث انتخاب بین بد و بدتر است. یا ارجحیت بین جلوگیری از این دو حالت. پس ریشه های غیرت را گرفتیم تا به این اصول رسیدیم. بحث فقط سر این است که چه کسانی باقی مانده اند. اینکه چرا عده ای این رفتارها را نشان دادند و عده ای نه، بر می گردد به ساختار ژنتیکی. حداقل تا جایی که امروز علم توانسته است نشان بدهد یعنی به کمک نظریه واتسون-کریک درباره ساختار DNA و جهش های ژنتیکی می توان اینها را تبیین کرد. اگر در این باره چیزی نشنیده اید یا سازوکار مساله را نمی دانید، توضیح دادنش در این چند خط میسر نسیت. یک جستجوی مختصر در اینترنت مفید خواهد بود.
پ ن: هنوز خیلی از بحث باقی ماند. وقت زیاد است و من هم برای این بحث سرم درد می کند، پس باشد برای بعد. اگر بشود می خواهم در مورد عاشق شدن بنویسم و جایگاهش در بقای موجودات و بعد درباره ی ملاک های تکاملی انتخاب همسر!!
چند روزی می شود که به تناوب در مورد فروید و روانکاوی چیزهایی شنیدم، آخرینش هم امروز سر کلاس بود که بحث در مورد روانکاوی شروع شد (البته واقعن بحثی نبود، استاد می گفت بچه ها می نوشتند!) بد نبود، این استاد ما کمی از بقیه در این دانشکده فهمیده تر است و البته مشخص است که رویکرد روانکاوی را حداقل در حد عاقلانه ای قبول دارد. نظرش در مورد ارزش کار فروید یا اصلن روانکاوی به نظر من نزدیک بود البته جای بحث زیاد داشت. گفتم شاید بد نباشد یک بررسی کلی انجام دهم تا حداقل تکلیف این بنده خدا(فروید) در ذهن خودم سر و سامان بگیرد.

الف) رد کردن نظریه بسیار دشوار است* (از این نظر شبیه رد کردن وجود خداست) کسی ناخودآگاه را نمی بیند، در مورد عقده ادیپ چه کسی می خواهد حقیقت را از زیر زبان بچه 3 ساله بیرون بکشد؟ هر مقاومتی در برابر روانکاوی تایید آن نظریه است! اگر مقاومت می کنیم و نمی پذیریم پس مساله کاملا در مورد ما صدق می کند اما چون بسیار تلخ است انکار می شود(خود انکار مکانیسم دفاعیست) این شیوه روانکاویست، حرکت کردن بر خلافش تایید کردنش است (مخصوصا اگر افراطی باشد).
ب) فقدان شواهد علمی*، فروید روش خاص خودش را داشت، او اعتقادی به شیوه های پر دردسر و دست و پاگیر علمی نداشت، (البته به طور مشخص نه به خاطر تنبلی، بلکه به قول خودش به این دلیل که چیز بیشتری از آن چه او در بررسی بالینی بیمارانش کسب می کند به او نمی آموزد***) شیوه او مطالعه ی مورد (Case study)بود(تمرکز کامل بر روی تعداد معدودی بیمار و بررسی همه جانبه ی آنها و گرفتن نتایج کلی و تعمیم دادن این مسائل به گونه انسان) این شیوه در بهترین حالت هم توانایی تعمیم را ندارد، یعنی کسی با دیدن چند مریض و برداشت کردن نتایج و تفاسیر مختلف نمی
تواند این نتایج را به همه تعمیم دهد، فرض کنید یکی از بیماران فروید واقعن تجاربی ادیپی به همان شیوه ای که فروید می گوید داشته باشد، این دلیل نمی شود که همه انسان ها این تجارب را داشته باشند، این شیوه اندکی از درونگری بهتر است اما سرشار از انواع و اقسام سوگیری هاست، این شیوه پذیرای اثبات و تکرار نیست. انرژی روانی (Libido) بر طبق ادعای فروید یک انرژی نوروفیزیکی است که اندازه ی ثابتی دارد و تنها می تواند در بخش های مختلف روان ما جابجا شود ، در حالی که مطالعات فیزیولوژی اثری از همچین چیزی در مغز پیدا نکرده است (یا حداقل توجیهی برایش نیافته است).
ج) نادیده گرفتن نقش موقعیت و زمینه، طبقه ی اجتماعی و جنسیت*. البته این اشکالیست که می توان به اکثر نظریه ها گرفت، در نهایت آنها یک چیزی را نادیده می گیرند!
گذشته از نظریه، درمان روانکاوی هم نقاط ضعف خاص خودش را دارد:
الف) روانکاوی کلاسیک درمان بسیار طولانی و پر هزینه ایست (درمان معمولا 3 تا 5 سال طول می کشد و در هفته به طور معمول 5 جلسه باید اجرا شود!) این در حالیست که اثر بخشی این رویکرد نسبت به درمان های بسیار کوتاه مدت تری مثل شناخت درمانی یا درمان شناختی رفتاری (با متوسط 15 جلسه درمان به طور کل) بسیار پایین تر است (فراتحلیل گلس و میلر، اندازه تاثیر 0.69 برای روانکاوی 1.13 و 2.38 برای مدل های شناختی رفتاری ارائه می دهد.**)
ب) روانکاوی فرض می کند بینش راهکار حل تعارض است و تصور این است که فرد اگر از جنبه های عمیق مشکلی که دارد مطلع شود رفتارهای سازگارانه تری نشان خواهد داد در حالی که شواهد حمایت کننده از این مساله خیلی کم است. بین آگاهی دادن به بیمار(تفسیر) و اخذ نتیجه ی بهتر رابطه ای نیست علاوه بر این کیفیت تفاسیر متخصصان روانکاوی از چیزی که تصور می شود کمتر است. (هنری و همکاران1994**)
ج) فراتحلیل کریتس- کریستوف (1992) نشان می دهد درمان های روانکاوی(روانپویشی) کوتاه مدت بر خلاف مدل کلاسیک اثر بخش تر است و حتی گاهی با درمان های کوتاه مدت دیگر برابری می کند**.
اگر اشتباه نکنم ولپی(ابداع کننده روش موثر حساسیت زدایی منظم) و همکارش بودند که مقاله ی 100 صفحه ای فروید را در مورد درمان هانس کوچوکو تحلیل کردند. هانس کودکی بود که به فوبی اسب دچار بود (فوبی ترس مرضی است، ترسی غیر منطقی و بیش از اندازه از اشیاء یا موقعیت ها، مثل ارتفاع، مکان های شلوغ، گربه، مار و خلاصه هر چیزی) فروید در یک تحلیل دور و دراز فوبی این کودک را به نفرت و ترسش از پدر ربط داده بود، اسب برای کودک نمادی از پدر بود، پوزه بند او احتمالا ریش و سبیل پدر و چشم بند های او احتمالا عینک پدر بودند. شرح ماجرا بسیار طولانیست، فروید به جای کودک با پدر گفتگو می کرد و پدر هم که از علاقه مندان نظریه فروید بود به نحوی گفته های فروید را به کودک تلقین می کرد، کودک بعد مدت بسیار طولانی اندکی بهبود نشان داد (هر چند که شواهد اندکی در مورد بهبود این کودک در دست است و در نهایت هم بیماری کودک دوباره باز می گردد). ولپی خط به خط به مقاله فروید ارجاع می دهد و برداشت شخصی خود را نمی گوید تا اینکه در انتهای مقاله روشن می کند که اگر قرار بود مورد هانس به شیوه ی رفتار گرایی تعبیر شود چه می شد: خیلی ساده است، هانس گفته بود که سال قبل اسبی را دیده که در خیابان محکم به زمین خورده و با حالت بسیار وحشتناکی در حال جان دادن بوده، هانس خود می گوید بعد از آن ماجرا بود که از اسب می ترسم. به علت وحشت بالای این حادثه هانس خیلی سریع نسبت به اسب شرطی شد و از این به بعد اسب در هر شرایطی تداعی کننده ی آن وحشت و ترس کودکانه بود****.
آیزنک در کتابش (واقعیت و خیال در روانشناسی) گفته بود خدمت بزرگ فروید این بود که ما را از شر اشباه و اجنه و جادوگری نجات داد(رویکرد های قرون وسطایی) اما ما را با غول بی شاخ و دمی مثل ناخودآگاه مواجه کرد! کار فروید تفاوت کیفی نداشت اما پیشرفت به جلو بود.
اینها انتقاد از فروید بود، اما این همه بحث نیست، انتقاد از فروید دم دستی ترین کاریست که می شود در مورد روانکاوی انجام داد، از عمر این نظریه 110 سال می گذرد (برای علمی چون روانشناسی که اندکی بیش از این عمر دارد.) خیلی از انتقاد های ما از روانکاوی انتقادهای مغرضانه ایست که شامل همان اصل فرویدی می شود در مورد انکار، گاهی انتقادهای ما انتقادهای آخودنیست، یعنی از روی سطحی نگری و حماقت، آنها نقاط قوت فروید را نقطه ضعف آن تصور می کنند، گیر دادن به بحث سک س نشان از درک پایین و ابتدایی این آدم ها از نظریه ی پیچیده ی فروید است، مخالفت افراطی از این دست همانطور که خود روانکاو ها می گویند تایید نظریه است، چرا این همه دشمنی؟ کم نظریه پرداز نداشتیم که اشتباهات فاحش تر از فروید انجام دادند، کم دانشمند نبودند در بخشی از مباحثشان به بیراهه رفتند، اگر روانکاوی آفتی هم داشت به خود روانشناسی ضربه می زد (مثل همان رویکرد های طولانی و کم اثر درمانی) نه اینکه دنیا را به لجن شهوت رانی بکشاند، حداقلش این است که فروید به عنوان نابغه ای خلاق بسیار قابل احترام است. واضح است که فروید در اکثر زمینه های مطرح در قرن گذشته تاثیر چشم گیر داشت، نادیده گرفتن اینها قابل توجیه نیست. هنوز برایم سئوال است که چرا این همه دشمنی؟
در قسمت دوم نقاط قوت و ارزش کار فروید را بررسی می کنم.
* نقل از سلیگمن و روزنهان. آسیب شناسی روانی ج1. ترجمه یحیی سید محمدی. نشر ساوالان.
** نقل از فیرس، ترال. روانشناسی بالینی. ترجمه ی مهرداد فیروزبخت. نشررشد.
*** نقل از شولتز و شولتز. نظریه های شخصیت. ترجمه ی یحیی سید محمدی. نشر ویرایش.
**** نقل از آیزنک. واقعیت و خیال در روانشناسی. ترجمه ی براهنی، گاهان.
بالاخره من هم توانستم به هم بکشمش و بیایم قسمت آخر را بنویسم، دلیل اصلی شاید کامنت استاد نوری بود که باعث شد سرو ته این ماجرا را جمع و جور کنم. تعدادی از دوستان لطف کردند و نظر دادند که باز هم تشکر می کنم.
در مورد کامنت جناب نوری باید عرض کنم که تا جایی که من متوجه شدم گیر اصلی ایشان به نوع نگاه به انسان در این آزمایش است که نتیجه اش غیر علمی شدن کار میلگرام است:
«...دوست خوبم چند تا سیم و چند تا دستگاه که چیزی را علمی نمی کند حتی اگر برایش نمودار هم رسم کنی چیزی تغییر نمی کند. دیدید که پیش بینی متخصصان روان شناسی چقدر نا کارا بود. مشکل در خود کار نیست. مشکل در نوع نگاه به انسان است...»
اول باید بگویم کسی شک ندارد که پیش بینی های روانشناسان خیلی از اوقات اشتباه از آب در می آید و این اتفاقا دلیل اصلی برای آزمایشات شدیدا کنترل شده است، چون کلا حساب باز کردن روی پیش بینی ها و اعتقادات و حدسیات و باورها از بیخ کاریست غیر علمی. اما اشکال اینجاست که ما چرا باید همچین انتظاری داشته باشیم که متخصص های روانشناسی/روانپزشکی همچین موردی را درست پیش بینی کنند؟ مگر غیر از این است که اکثر مواقع کشف های مهم چیزی خلاف جریان تفکر ماست؟؟ (و گاهی هم خلاف جریان فکری دانشمندان.) اصلا همه جذابیت این آزمایش در همین است. بگذریم...
فرموده بودند که چند تا سیم و دستگاه چیزی را علمی نمی کند. باز هم در این شکی نیست. شرط لازم برای علمی شدن یک آزمایش استفاده از روش علمیست، حالا با سیم و دستگاه یا بدون سیم و دستگاه. بحث، اعتبار و پایایی یک آزمایش است. در مورد پایایی فکر نمی کنم جای شکی مانده باشد. این آزمایش بارها در مکان ها زمان های مختلف توسط افراد مختلف و بر روی افراد مختلف اجرا شده است، آخرینش هم فکر کنم همین چند سال پیش دانشجویان استرالیایی انجام دادند که باز هم به همین نتایج رسیدند. 
اما بحث پیچیده و مهم در مورد این آزمایش اعتبار(Reliability) آن است. آیا این آزمایش واقعا همان چیزی را که ادعایش را دارد می سنجد؟ آیا میلگرام اطاعت از قدرت را در انسان آزمود یا چیز دیگری را؟ شاید آزمودنی ها از وارد کردن ولتاژ بالا به آن شخص لذت می بردند و اصلا بحث اطاعت در کار نبوده است. شاید آزمودنی ها به خاطر پولی که گرفته بودند احساس انجام وظیفه می کردند و کارشان را انجام می دادند. شاید به قول یکی از دوستان (سایه) آزمودنی ها فکر می کردند که تنبیه برای آن شخص مفید است. شاید اصلا بحث قدرت (که در این آزمایش در هیات یک آزمایش گر مصمم با روپوش سفید نمود پیدا می کند) در کار نباشد، و آزمودنی حرف هرکسی را اطاعت کند، و دهها شاید دیگر... تمام اینها جای بحث دارد:
چرا میلگرام آزمایش را بارها و بارها تغییر داد و تکرار کرد؟ تمام اینها برای مشخص کردن یک چیز است: «آیا این قدرت آزمایشگر است که آزمودنی را وادار می کند طبق خواسته ی او عمل کند یا چیز دیگریست؟»
دستکاری و تغییرات
1- شاید شنیدن صدای مبهم مشت کوبیدن یادگیرنده به دیوار به اندازه کافی آزمودنی را از میزان درد و رنج او آگاه نمی ساخته، میلگرام سه حالت را به وجود آورد. الف) در این حالت شکوه و ناله یادگیرنده به گوش آزمودنی می رسد که می گوید:«آزمایشگر مرا از اینجا نجات دهید، دیگر نمی خواهم در این آزمایش باشم! ادامه نمی دهم!» در سطح 300 ولت شروع می کند به جیغ زدن و... اطاعت از 65% به 62.5% می رسد.
ب)مجاورت: یادگیرنده روبروی آزمودنی می نشیند. اطاعت به 40% افت پیدا می کند.
ج) مجاورت لمسی: آزمودنی مجبور بود خود دست یادگیرنده را روی صفحه ی الکتریکی بگذارد. اطاعت به 30% افت پیدا کرد.
الف) ارتباط تلفنی: آزمایشگر در اتاق دیگری با تلفن از آزمودنی می خواست که به کارش ادامه دهد و اگر یادگیرنده اشتباه کرد ولتاژ مورد نظر را وارد سازد. وقتی نظارت دیداری حذف شد تنها 20% آزمودنی ها 450 ولت را وارد ساختند، در واقع آنها به آزمایشگر اطمینان می داند که دارد کارشان را درست انجام می دهند و شدت ضربات را کماکان بالا می برند در حالی که این کار را نمی کردند.
ب) اعتبار دانشگاه ییل: شاید این نام و آوازه و اعتبار دانشگاه ییل است که عامل این درصد بالای اطاعت است. میلگرام آزمایش را به یک ساختمان ادری در مجاورت بریج پورت منتقل ساخت. وقتی آزمودنی ها در باره شغل و حرفه آزمایشگران سئوال می کردند آنها عنوان می داشتند که ما یک شرکت خصوصی هستیم که برای بخش صنعت تحقیق می کنیم. با این عمل اطاعت به 48% کاهش یافت. اما می بینیم که همچنان رقم بسیار بالاست.
ج) آزمایشگر در مقام یادگیرنده: تیر خلاص میلگرام برای اثبات اعتبار آزمایشش شاید همین نکته باشد: آزمایشگر در خلال آزمون موافقت می کند که به جای یادگیرنده بنشیند و آزمایش شود. دستیاری برای واداشتن آزمودنی برای ادامه عمل جای آزمایشگر را می گیرد. برنامه ادامه پیدا می کند سطح اشتباهات یادگیرنده (آزمایشگر) به 150 ولت می رسد و پس از دریافت این شوک فریاد می زند: « آقایان بس است» اما دستیار که نظاره گر جریان بود با خنده اصرار داشت که :«اوه نه، ادامه می دهیم. حوصله داشته باشید، من قصد دارم کار را به آخر برسانم، ادامه می دهیم، تحمل داشته باشید» و از آزمودنی می خواست وارد ساختن شوک را ادامه دهد. در تمام موارد آزمودنی ها کار را متوقف کرده آزمایشگر را آزاد کردند. اطاعت از فرمان شخص معمولی برای صدمه رساندن به مقام مسئول صفر بود.
تقریبا می توان امید داشت که اعتبار آزمایش در حد معناداری بالاست. می توان نتیجه گرفت که این قدرت آزمایشگر بوده است که آزمودنی را وا می دارد تا این حد اطاعت کنند. آزمایشگر در این آزمون از هر پنج شکل قدرت استفاده کرد: قدرت پاداشی، قدرت قهری، قدرت مرجعی و مهمتر از همه قدرت تخصصی.


سئوال کلی تری که پیش می آید این است که آیا علم اصلا وجود دارد؟ چون اگر بخواهیم قطعیت را ملاک علمی بودن بدانیم تا جایی که من می دانم این مساله در دیگر علوم هم محلی از اعراب ندارد. آیا در فیزیک عملا می توان همه متغییر ها را کنترل نمود؟ در شیمی چطور؟ چه چیزی فیزیک را علم می کند و روانشناسی را چرت و پرت؟ قبول دارم که در روانشناسی نسبت علم به مزخرفات شبه علمی نسبت بسیار نگران کننده ایست. اما چاره ای نیست، جز اینکه سعی در بهبود وضعیت کرد.
گذشته از اینها من دقیقا متوجه نشدم جناب نوری منظورش از سوژه محوری افراطی و نادیده گرفتن ساختها چیست و ربطش با داستان ما در کجاست. من هم قبول دارم دیکتاتوری منفیست و آنارشیسم از آن بدتر اما بعید است که نتایج این آزمایشات به جایی فراتر از کمد مدارک جناب میلگرام و جمع روانشناسان خوشحال دانشکده و دفتر و دستک من دانشجو برسد.
من نمی دانم چرا باید سوژه محوری را نفی کرد و چرا اینقدر ساختها در این جور مسائل اهمیت دارند. از طرفی دقیقا از کجا نتیجه گرفته می شود که ساختها نادیده گرفته شده و ذره بین تنها روی انسان(سوژه) متمرکز است و منتظر پست آقای نوری می مانیم تا مساله روشن تر شود.
نتیجه گیری
میلگرام نتایج آزمایش را برای تعداد زیادی از افراد گزارش کرد، نکته جالب این بود که اکثر افرادی که از نتایج مطلع می شدند ابراز می داشتند که آزمودنی ها دچار ضعف های شخصیتی بودند که دست به انجام چنین اعمال غیر انسانی زده اند (تصوری که ما از گروه جلادان و ماموران ماجرای هولوکاست و اتفاقات مشابه داریم) و اینکه اگر آنها در آن موقعیت بودند در این حد از قدرت اطاعت نمی کردند. (تصور ما و حتی متخصصان تا قبل از اطلاع از نتایج.) این سوگیری به عنوان خطای اسناد بنیادی شناخته می شود.(خطای اسناد بنیادی: گرایش عمومی برای نسبت دادن اعمال افراد به شخصیت آنها به جای نسبت دادن آن به موقعیتی که فرد در آن قرار دارد.) اگر در زندگی روزمره خودمان دقت کنیم تا جایی که دلتان بخواهد دچار این نوع خطا می شویم. ما علاقه داریم رفتار فرد را نتیجه مستقیم شخصیت آن فرد در نظر بگیریم، ما محیط و موقعیت را معمولا نادیده می گیریم تا زمانی که خودمان در آن موقعیت قرار می گیریم و تازه متوجه می شویم که همه رفتار ما تابع شخصیتمان نیست. به قول لوین (بنیانگذار پویایی گروه) :
Behavior = f (personality. Environment). رفتار تابعی از شخصیت در محیط است.
گفتن ندارد که این مساله هر نوع رفتاری را توجیه نمی کند. تنها کاری که می کند این است که دیدگاه ما را در مورد انسان به تعادل نزدیکتر می کند. این مساله شاید باعث شود که ما دیرتر در مورد دیگران قضاوت کنیم و سعی کنیم خودمان را جای آنها بگذاریم و از این حرفها...
منابع:
*کتاب پویایی گروه (من نه اسم نویسنده و نه اسم مترجم این کتاب را یادم است! انتشارات و این حرفها که بماند، اما این مهمترین منبع در مورد بخش آزمایش میلگرام بود)
*کتاب روانشناسی اجتماعی (مراجعه شود به پرانتز قبلی!)
*نقد فرویدسم از دیدگاه روانشناسی علمی (کما فی السابق!)
*واقعیت و خیال در روانشناسی. هانس یورگن آیزنک. ترجمه محمد نقی براهنی، نیسان گاهان.
*سایت آفتاب
http://www.age-of-the-sage.org/psychology/milgram_perils_authority_1974.html
http://www.simplypsychology.pwp.blueyonder.co.uk/obedience.html
http://psychologytoday.com/articles/index.php?term=pto-20020301-000037&page=1
*ذهن مبارک
چند مقاله به صورت PDF در سایت دوم وجود دارد که بدردرد ما خورد. دلیل اینکه من اسم نویسنده ها مترجم ها را نمی دانم، حافظه ی شاهکام است و اینکه کلا توجهی به این چیزها ندارم و بالاخره اینکه من این کتاب ها را در زمانهای قدیم از کتابخانه قرض گرفته و نگاهی به آنها انداخته ام دلیلی ندارد الان جز نام کتاب و اندکی از محتوایش چیز دیگری از آن را به خاطر داشته باشم!
ماجرا تا جایی ادامه یافت که استنلی میلگرام (در حال گذراندن دوره تخصصی در30 سالگی در دانشگاه ییل) تصمیم گرفت فرضیه شیرر مبنی بر تفاوت ذاتی آلمانی ها در اطاعت پذیری را مورد آزمون قرار دهد. برای این کار باید آزمونی طراحی می شد که بتواند میزان اطاعت پذیری را در زمانها و مکانهای مختلف بسنجد و به داده های آماری تبدیل کند. باید نشان داده می شد شخص(زیر دست) تا کجا دستور(یا درخواست) مرجع قدرت را می پذیرد.
طراحی آزمایش:
میلگرم تحت تاثیراستاد کهنه کار روانشناسی تجربی سالومون اَش (Solomon Asch) دست به طراحی آزمایشش زد. تکنیک اَش مایه هایی از کارگردانی تئاتر در بر داشت، او آزمایش را به مانند صحنه نمایش ترتیب می داد.
میلگرام ابتدا یک آگهی در روزنامه به چاپ رساند، از همه خواست تا در پژوهشی با عنوان "مطالعه ی علمی حافظه و یادگیری" که در دانشگاه ییل اجرا خواهد شد شرکت کنند. آگهی به این ترتیب بود:
برای یک ساعت وقت شما 4 دلار می پردازیم
به افرادی برای مطالعه در مورد حافظه نیاز داریم
*به پانصد نفر از مردان نیوهیون که در تکمیل مطالعه در مورد حافظه و یادگیری ما را یاری دهند حق الزحمه خواهیم پرداخت.
*به هر کسی که در این مطالعه شرکت کند برای حدود یک ساعت 4 دلار(به اضافه 50 سنت کرایه ماشین) پرداخت خواهد شد. ما فقط به یک ساعت از وقت شما نیاز داریم: هیچ اجبار و محدودیت دیگری وجود ندارد. وقت حضور خود را خودتان تعیین می کنید.
*به هیچ آزمون، تحصیلات، یا تجربه خاصی نیاز نیست. ما به همه ی افراد نیاز داریم: کارگر کارخانه، افراد با حرفه تخصصی، کارگر شهرداری، کارگران شرکت تلفن، کارگران ساختمانی، فروشندگان، بازرگانان، کارمندان ادرای و ...
*سن همه افراد باید بین 20 تا 50 سال باشد. دانش آموزان دبیرستانی و دانشجویان نمی توانند شرکت کنند.
*اگر خود را واجد شرایط می بینید فرم زیر را تکمیل و همین حالا به استاد استنلی میلگرام به نشانی: بخش روانشناسی ، دانشگاه ییل، نیوهیون، پست کنید. زمان دقیق را متعاقبا به شما اطلاع خواهیم داد.
وقتی آزمودنی ها به آزمایشگاهی که به گونه ای جذاب آماده شده بود وارد شدند( به نوبت) با آزمایش کننده ای که مردی تقریبا 30 ساله بود و موهای کوتاه و لباس خاکستری تکنیسین ها را به تن داشت روبرو شدند. علاوه بر او، فرد دیگری (حدودا 48 ساله) هم در آنجا حضور داشت که گفته می شد او هم آزمودنی دیگری است( اما او در اصل یک بازیگر است و همدست آزمایش گر).
آزمایشگر، مطالعه را این گونه تشریح کرد که:
«در حقیقت چندین نظریه ی علمی اعلام کرده اند که تنبیه یادگیری را تسهیل می کند. در این رابطه پژوهش نظام یافته اندکی صورت گرفته است و این مطالعه برای پر کردن این شکاف طراحی شده است. یک شخص یک رشته واژه دوتایی (برای مثال، جعبه ی آبی، روز خوب،اردک وحشی و...) برای فرد دیگر می خواند و آزمون را شروع می کند. بنا بر این شخص اول آموزگار و شخص دوم یادگیرنده است. آموزگار سپس حافظه یادگیرنده را با خواندن واژه ی نخست می آزماید. برای مثال می گوید: "جعبه" و سپس چند پاسخ احتمالی را به یادگیرنده ارائه می دهد: "آبی، آسمان، خوب،سبز و..." و یادگیرنده باید تلاش کند تا جواب صحیح را بگوید (آبی). و اگر نتواند پاسخ صحیح را بدهد با ضربه ی الکتریکی تنبیه می شود.»
پس از توصیف شیوه ی کار، آزمایشگر از دو آزمودنی خواست که قرعه ای را از داخل یک کلاه بردارند. بر طبق این قرعه یکی آموزگار خواهد بود و دیگری یادگیرنده. و آزمودنی واقعی نمی داند که بر روی هر دو قرعه کلمه آموزگار نوشته شده است (پس او آموزگار خواهد بود!). سپس آزمودنی ها به اتاق مجاور راهنمایی شدند که در آنجا همدست(یا همان یادگیرند) به یک صندلی بسته می شود «به نحوی که به هنگام وارد آوردن ضربه نتواند حرکات اضافی انجام دهد». یادگیرنده در حالی که الکترود ها به مچش بسته می شود می پرسد که آیا ضربه ها خطرناکند یا نه. آزمایشگر می گوید «اوه، نه، هرچند که شوک ها ممکن است بسیار درد آور باشند، به هیچ وجه به پوست صدمه دایمی نمی زنند.» البته یادگیرنده عملا هیچ شوکی دریافت نمی کند(اگر یادتان باشد او یک بازیگر است و همدست آزمونگر!)
آزمودنی و آزمایشگر، یادگیرنده را در حالی که به صندلی بسته شده بود در اتاق تنها گذاشتند و به اتاقی که دستگاه مولد شوک در آن قرار داشت برگشتند. این دستگاه ساخته خود میلگرام بود و یک ردیف کلید برقی 30 تایی داشت. از سمت چپ از 15 ولت شروع می شد تا 450 ولت که آخرین کلید بود. آخرین دو کلید «XXX» علامت گذاری شده بود.(تصویر را ببینید).
بر ای اینکه آزمودنی از شدت تنبیه آگاه باشد، آزمایشگر به هر آزمودنی یک ضربه ی چهل و پنج ولتی به عنوان نمونه وارد می کرد. سپس پژوهش به طور جدی آغاز می شد. آموزگار با استفاده از یک میکرووفن جهت ارتباط با یادگیرنده، ابتدا لیست واژه های دوتایی را می خواند و بعد حافظه یادگیرند را محک می زد. آموزگار هر بار یک واژه و گزینه ها را می خواند و یادگیرنده با فشار دادن یکی از چهار کلید شماره گذاری شده که در دسترس او بود، پاسخ خود را به آموزگار اطلاع می دهد. قرار بر این بود که آموزگار با هر اشتباهِ یادگیرنده یک شوک به او بدهد و هر بار ولتاژ را یک پله بالا ببرد.
برای مدتی جلسه با آرامش پیش می رفت، اما به خاطر اینکه همدست(یادگیرنده) به عمد اشتباه می کرد، سطح شوک ها به سرعت به شدت اخطار می رسید. هرچند که آزمودنی ها با کلید 15 ولتی شروع می کردند، هر شکست در نتایج آزمون آنها را به ولت های XXX و 450 نزدیک و نزدیکتر می ساخت. یادگیرنده نیز در سطح 300 ولت شروع می کرد به اینکه با ضربه زدن به دیوار نسبت به ضربه ها اعتراض کند، و پس از ضربه 315 ولتی پاسخ دادن را به طور کلی قطع کند. بیشتر آزمودنی تصور می کردند که جلسه در این مرحله تمام است، اما آزمایشگر به آنان می گفت پاسخ ندادن را به عنوان پاسخ نادرست تلقی کنند و به ضربه وارد کردن ادامه دهند. وقتی آزمودنی ها طفره می رفتند آزمایشگر چند نهیب به آنان می زد تا به اقدام وادارشان سازد (اعمال قدرت):
نهیب1: لطفا ادامه دهید.
نهیب2: آزمایش نیاز به این دارد که شما ادامه دهید.
نهیب3: کاملا ضروری است که به کارتان ادامه دهید.
نهیب4: چاره ای ندارید جز اینکه ادامه دهید.

موقعیت آزمایشگاه طوری دقیق طراحی شده بود تا به مساله اطاعت در دنیای حقیقی شبیه باشد. هر چند که آزمایشگر به هیچ وجه ادعای این را نداشت که از تخصص ویژه برخوردار است، با اتکای به نفس و سنجیده عمل می کرد. او با ظرافت فرمان می داد، گویی هرگز در مورد درستی اعمال خود تردیدی ندارد و از اینکه آموزگار سعی داشت توالی ضربات را قطع کند متعجب می شد.با این حال از نقطه نظر شرکت کننده گان، این اقتدار آنان را وا می داشت به نحوی عمل کنند که ممکن بود برای شخص مقابل زیاد آور باشد. زمانی که پرداخت 4 دلار را پذیرفتند به طور ضمنی توافق کردند که دستور العمل آزمایشگر را اجرا کنند، اما بین این وظیفه و میل شدیدشان به حفاظت از یادگیرنده در مقابل صدمه ی احتمالی گیر کرده بودند. میلگرام هم آزمایش را به این منظور طراحی کرده بود که تعیین کند کدام سوی این تعارض برنده خواهد شد.
حدس میلگرام و دیگر روانشناسان:
میلگرام نظر 39 متخصص روانشناس و روانپزشک را در این مورد جویا شد. از آنها خواست تا نتایج را پیش بینی کنند(شکل پایین). آنها بر این باور بودند که تعداد بسیار معدودی شوک های بالای سطح 300 ولت وارد خواهند ساخت. میلگرام مطمئن بود زمانی که کوبیدن به دیوار شروع شود بیشتر آزمودنی ها وارد کردن شوک را کنار خواهند گذاشت و معتقد بود بیشتر آزمودنی ها در سطح 150 ولت این کار را متوقف خواهند کرد.
نتایج:
از 40 نفری که به عنوان آموزگار در آزمایش شرکت کرده بودند، 26 نفر 450 ولت کامل را به یادگیرنده ی درمانده وارد ساختند (65% تا بالاترین حد پیش رفتند). هیچکدام از آنها قبل از 300 ولت کار را متوقف نساخت.
اظهار نظر هایی که آزمودنی ها در حین اجرای ضربه داشتند و فشار روانی مسلم آنان آشکار ساخت که تمایلی به ادامه کار نداشتند اما احساس می کردند که نمی توانند در برابر تقاضاهای آزمایشگر برای اطاعت مقاومت کنند.
میلگرام طی چندین سال تکرار و گسترش آزمایش خود، نزدیک به 1000 نفر را مورد آزمون قرار داد. سعی کرد موقعیت و متغییر های آزمونش را دستکاری کند، برای مثال یادگیرنده را دیگر در اتاقکی جدا قرار نداد بلکه او را روبروی آموزگار نشاند(40% قبل از 450 ولت آزمایش را رها کردند)، در روشی دیگر حتی از آموزگار خواست تا الکترود ها را خودش به دست یادگیرنده ببندد(30%) اما هنوزفاصله با چیزی که انتظار می رفت بسیار بود.

آلمانی/امریکایی
میلگرام هرگز آزمایشش را به آلمان منتقل نکرد، در واقع به هیچ کجا دور تر از همان بریج پورت نرفت. یافته های اولیه به قدر کافی شگفت آور و غیر منتظره بودند.
میلگرم با آن دستگاه الکتریکی به نظر می رسد که شوکی هم به دنیا وارد کرد. انتشار نتایج همه را بهت زده کرد، این سطح از اطاعت پذیری آن هم در امریکا؟!
همانطور که گفتم میلگرام متغییر های دیگری را هم به آزمونش افزود، تا دریابد چه عوامل دیگری اطاعت پذیری را تحت تاثیر قرار می دهند. در مورد آنها هم در پست های بعدی بحث خواهیم کرد.
ادامه دارد...
پ.ن:
۱.منابعی که برای نوشتن این دو پست و پست بعدی استفاده کرده و خواهم کرد را خواهم نوشت(در همان پست بعد).
۲.مشخص است که من در نوشتن این دو پست نه اجباری و نه علاقه ای به وفادار بودن به متن اصلی نداشتم و تا جایی که توانستم مطلب را سر راست کردم که خواننده تنبل وب(همچون خودم) حوصله ی خواندنش بیاید.
۳.همه کارهای اضافی از قبیل کشیدن جدول، ترجمه، پرانتز گذاری، فکر کردن، تایپ کردن و... کار خودم بوده. فقط آزمایش را میلگرام طراحی کرد.
"ساکت باش، این را تا تَه بخوان!"
چند مرتبه این را شنیده اید؟ یا چیزی شبیه به این؟ ما هر روز با همچین فرامین، جهت دهنده ها، دستورالعمل ها و احکامی مواجه می شویم.چه چیزی باعث میشود اطاعت یا سرپیچی کنیم؟ کشته شدن میلیونها انسان در آلمان نازی در کمپ های اسرا از عهده شخص هیتلر یا عده کمی از افرادش بر نمی آمد. هماهنگ کردن، سرشماری حمل و نقل و دفع آن همه انسان احتیاج به یک سیستم منظم و افرادی مطیع داشت. چه چیزی باعث میشد آن افراد دستورات صادر شده را اطاعت کنند؟ آیا صرفا می ترسیدند؟ یا عیبی در شخصیت آنها وجود داشت که باعث می شد دست به چنین جنایاتی بزنند؟
یک مثال واقعی:
آدولف آیشمن (Adolf Eichmann) در سال 1962برای نقشش در ترتیب دادن هولوکاست محکوم به مرگ شد، ماجرایی که در آن حدود 6 میلیون یهودی به اضافه ی کولیها، کمونیستها، و اعضای سندیکاهای کارگری به اردوگاه های مرگ (در آلمان نازی و کشورهای تحت کنترلش) منتقل و کشته شدند.
آیشمن نابغه فنون نظامی بود که نقشش در هولوکاست طرح ریزی برای افزایش کارآمدی جمع آوری، حمل و نقل و دفع افرادی بود که قرار بود کشته شوند. در محاکمه اش در سال 1961 وی اظهار کرد که از نفرت یهودیان نسبت به خودش متعجب است، چرا که او صرفا از فرمان ها تبعیت می کرده است، و یقینا اطاعت از فرمان ها چیز بدی نیست(حداقل جنایت نیست). او در دفتر خاطراتش در زندان نوشت:" فرامین برای من روشن ترین چیزها در زندگی بودند، و من بدون هیچ سئوالی حرف شنوی داشتم".
سلامت عقلی آیشمن توسط 6 روانپزشک تایید شد، او زندگی خانوادگی نرمالی داشته و مشاهده گران در جریان محاکمه اش او را خیلی عادی توصیف کردند. در واقع هیچ چیز غیر عادی در مورد آیشمن مشاهده نشد.
آیا باید باید این امکان ناخوشایند مواجه شد که رفتار او محصول موقعیت اجتماعی که او خود را در آن یافته است، بوده؟ آیا در آن اوضاع ما هم همانگونه عمل خواهیم کرد؟ آیا ما هم استعداد هیولا بودن را داریم؟!

یک فرضیه:
فرضیه ای که در این مورد توسط تعدادی از تاریخدانان همچون ویلیام ال شیرر (William L.Shirer) مطرح شد، قصد شرح دادن چرایی کشتارهای سیستماتیک یهودیان به دست رایش سوم را داشت. فرضیه از این قرار بود که آلمانی ها یک نقص شخصیتی بنیادی دارند، و این نقص یا کمبود همان "آمادگی فرمانبرداری (بدون هیچ چون و چرا) از قدرت است، و اهمیتی هم ندارد که این فرمان چقدر ضالمانه باشد".
آیا آلمانها متفاوتند؟ آیا چیزی متمایز در فرهنگ آنها (یا به تعبیر یونگی ناخودآگاه جمعی شان) وجود دارد که رخ دادن حوادثی چون هولوکاست را میسر می سازد؟ چیز خوشایند در مورد این تئوری این است که ما (غیر آلمانی ها) می توانیم حس بهتری در مورد تمام کارهایی که انجام می دهیم داشته باشیم، و احتمالا این همان دلیلی بود که باعث می شد عده ای این تئوری عجیب و غریب را جدی بگیرند.
گیریم که فرضیه شیرر در مورد آلمانی ها به اثبات رسید، چه چیزی فجایعی همچون مای لای (کشتار صدها غیرنظامی ویتنامی به دست یربازان امریکایی،1968) را توجیه می کند؟ در مورد یکشنبه خونین چطور؟ حادثه کشته شدن ده ها شهروند ایرلندی توسط نظامیان که در فیلم موثر پل گرین گراس به خوبی به آن پرداخته شده.
یک آزمایش اساسی:
استنلی میلگرام (Stanley Milgram) روانشناس اجتماعی و استاد معتبر دانشگاه یل در امریکا در دهه شصت دست به آزمودن فرضیه فوق زد. وی آزمایشگاهی را ایجاد کرد که راه سیستماتیکی برای اندازه گیری فرمانبرداری فراهم کند. قرار شد طرح او ابتدا در شهر نیو هوین(در ایالت کانتی کت) برای امریکایی ها و سپس در یکی از شهر های آلمان برای آلمانی ها اجرا شود.
اگر او می توانست نشان دهد که آلمانی ها از امریکایی ها اطاعت پذیرترند، سپس موقعیت آزمون را برای دریافتن چرایی آن می توانست تغییر دهد، با این درک امکان پذیر بود که جهان اندکی بهتر شود...
خب، شرح آزمایش برای دفعه بعد.