تبليغاتX
یادداشت‏های زیرزمینی
توهم ِ اختیار

مردم دوست دارند مختار باشند، بر زندگی‌شان تسلط داشته باشند و راهشان را خودشان تایین کنند. هیچکس دوست ندارد اسیر جبر و تصادف باشد.
می‏توانم ادعا کنم که این میل بسیار فراگیر است و می‏توانم ادعا کنم هر زمان عده‏ای (بخصوص در علم) حرف از جبر زده‏اند، نکته‏ای منفی در کارنامه‎شان ثبت شد و طبیعتن از محبوبیت نظریه‎شان کاسته شد. در روان‎شناسی به ندرت نظریه‎ای را می‎‏یابید که سر این جنگ جانب جبر را گرفته باشد. اکثر آنها انسان را دارای اختیار می‎دانند (یا دست کم حد وسط را در نظر می‎گیرند، که شاید نیمه مختار/نیمه مجبور معنی شود!) تنها فروید (برخلاف دیگر نظریه‎پردازان روان‎پویشی)، رفتارگراهای سنتی مثل واتسون و اسکینر و عده‎ای از روان‏شناسان رویکرد صفات مثل آیزنک و کتل رفتار انسان را جبری می‎دانند. شاید این وضعیت بیشتر حاصل همان محافظه‎کاری رایج در روان‏شناسی باشد. و درست به همین دلیل در روان‎شناسی گرایشی برای ناچیز شمردن تاثیر ژن‎ها در زندگی انسان وجود دارد. گویا جبر محکوم به شکست است.

قبل از توضیح بیشتر شاید بهتر باشد اصلن جبر و اختیار را تعریف کنم، یعنی منظور خودم را از جبر و اختیار روشن کنم. راستش را بخواهید من هر وقت به اینجای کار می‎رسم حتا نمی‏توانم درست اختیار را تعریف کنم. به نظر من هر چیزی که تحت عنوان اختیار گفته می‏شود در واقع همان جبر است که کمی ظاهر پیچیده‏تری یافته است. شاید بتوانم اختیار را از این طریق تعریف کنم: اینکه تایین می‏کند سر یک دو راهی به سمت چپ یا راست بروم حاصل چیزی غیر از تاثیرات محیط، ژنتیک و تصادف است. در واقع تصمیم‎گیری متعلق به یک خود ِ منحصر به فرد است که می‏تواند تمام معادلات ژن/محیط/تصادف را خنثی کند. به این می‎گویم اختیار. تعریف جبر هم مشخص شد. اینکه ژن/محیط/ تصادف رفتار را تایین کنند. اگر کسی تعریف بهتری دارد حتمن در کامنت‏ها بنویسد.
می‎خواهم با یک تصور محال موضوع را روشن کنم. به عنوان مثال تصور کنید مرددید که با شخصی تماس بگیرید، چند بار شماره‎اش را می‎گیرید و بعد پاک می‎کنید، در آخرین لحظه همچنان در حالی که تردید دارید شماره طرف را می‎گیرید و با او صحبت می‏کنید. سئوال این است: اگر فرض کنیم زمان به عقب برگردد آیا ممکن است شما کاری متفاوت انجام دهید؟ اگر ده هزار بار زمان را به عقب برگردانیم آیا حتا یک بار هم می‌شود شما کاری متفاوت انجام دهید؟ قصدم از بیان این مثال ناممکن چنین ادعاییست که اگر شرایط ما مطلقن یکسان باشد (از جمله وضعیت مغز شخص) رفتاری که حاصل می‎شود یکسان خواهد بود. شاید پر بیراه نباشد که بگوییم هیچ چیز تصادفی هم اتفاق نمی‎افتد. مثلن اگر مطلقن شرایط پرتاب یک سکه را شبیه‎سازی کنیم آیا ممکن است شاهد رفتار تصادفی باشیم؟ مثلن در دنیای کامپیوتر ما هیچ چیز تصادفی نداریم، اگر ماشین حساب شما عدد تصادفی به شما می‎دهد آن هم در واقع تصادفی نیست و اگر خیلی تلاش کنیم می‏توانیم عددی که ارائه می‏دهد را پیشبینی کنیم! ارائه ی یک عدد "واقعن" تصادفی از عهده‎ی کامپیوتر خارج است (منبع دانیال!). پس می‎توان ادعا کرد که صرفن محیط و ژن رفتار ما را تحت کنترل دارند. و شاید اصلن لزومی نداشته باشد چنین ادعای پردردسری بکنیم. حتا اگر بپذیریم که تصادف ممکن است، باز هم می‏رسیم به همان مثلث ژن/محیط/تصادف.
شاید باید کمی به عقب برگردم و به مفهوم اختیار، پیش‎بینی‎ناپذیری را هم بیافزایم، اما اگر دقت کنیم با چیزی مثل تصادف گره خواهد خورد و کار ما را برای تشخیص اختیار دشوار خواد کرد. چون ماشینی که گاهی تصادفی رفتار می‎کند (با فرض وجود داشتن چیز تصادفی) پیش‎بینی‎پذیر نیست، و رفتار تصادفی او می‎تواند به حساب اختیارش گذاشته شود! همینطور به جبر می‎توان پیش‎بینی‎پذیری را افزود. اگر رفتار انسان را ژن/محیط شکل می‎دهد (همانند ماشینی که رفتارش را برنامه‎اش و محیطش شکل می‎دهند) پس انسان قابل پیش‏بینی است. پس اگر بخواهم با احتیاط نظر بدهم می‎گویم رفتار فرد حتا در صورت پیش‌بینی‌ناپذیری اختیاری نیست

.

برای کسانی که علاقه‎مند به اختیار هستند یک راه فرار باقی است و آن متافیزیک است (البته هوشیار باشید، چون این تنها یک تله است!) احتمالن تنها در صورت اعتقاد به وجود چیزی مانند روح است که می‎توان ادعای مختار بودن کرد. این روح خداداد و منحصر به فرد است که در نهایت رفتار شما را شکل می‎دهد و در واقع شما همان ارواحتان هستید، خودی که از آن یاد می‎کنید همان بخش متافیزیکی و خاص وجودتان است که همه‎ی معادله‎های مادی را می‏تواند برهم زند. پس این شما هستید که تصمیم می‏گیرید و این کالبد فیزیکی یک ابزار است. درست همانند تلویزیونی که تصاویر را پخش می‎کند اما تصاویر متعلق به خودش نیست بلکه بوسیله‎ی امواج با منبع اصلی در ارتباط است. این کالبد فیزیکی تنها رسانه‎ای است برای بازنمایی ِ آن امواج. حتا اگر من معتقد به متافیزیک بودم (که یک زمانی بودم) این ایده من را قانع نمی‎کرد (و نکرد). مساله خیلی ساده است. اگر خدایی وجود داشته باشد که همه چیز را آفریده باشد، پس بدیهی‎ست که من و بخصوص آن بخش از من که مربوط به تصمیم‎گیری است (همان منبع اختیار) را او با تمام جزئیاتش آفریده باشد. آن بخش فرامین را برای تصمیم‎گیری از کجا دریافت می‎کند؟ خودش این کار را انجام می‎دهد؟ سر یک دوراهی چه چیزی باعث می‎شود او به سمت چپ برود یا راست؟ مبنایش برای تصمیم‎گیری چیست؟ هرجور که فکر کنیم نمی‎توان آن بخش را در حالی که تمامن ساخته و پرداخته‎ی شخص دیگریست (خدا) مختار در نظر گرفت. تنها در صورتی ما می‏توانستیم مختار باشیم که خدا بخش تصمیم‎گیرنده‎ی ما را نمی‏آفرید. در این صورت شاید می‎توانستیم به اختیار معتقد باشیم. مساله‎ی طول و عرض در اختیار هم که دیگر گفتن ندارد، چیزیست من در آوردی برای پیچاندن. همانطور که برهان واجب الوجود برای در آوردن خداوند از چاله مخلوق بودن به وجود آمد. چه خوب بود شیعیان هم مانند اشاعره (اگر اشتباه نکرده باشم) به جبرگرا بودن تن در می‎دادند. به نظر من محال ذاتیست که خداوند موجودات مختار بیافریند. (مگر اینکه یکی خدا را از آن جایگاه مطلقش کمی پایین بیاورد تا بتوان همچین ادعاهای دلخوش کنی کرد. که آن هم البته مشکلات واضح‎تر و عمیق‎تری به بار می‎آورد. این تنها یک دور باطل است.)

فکر می‎کنم هر نوع ایده‏ی ماتریالیستی در مورد انسان منجر به جبرگرایی می شود. خیلی از نظریه‎های ماتریالیستی وجود خود را به عنوان یک توهم در نظر می‏گیرند. به اعتقاد ماتریالیست‏های تحویل گرا خود (یا هر حالات ذهنی دیگر) متناظر با کارکرد بخشی از سیستم عصبی مرکزی است (مغز و نخاع) و بازنمایی آن برای ما چیزی مثل مفهوم خود را بوجود می‏آورد. ماتریالیست‏های کاهش‏گرا معتقدند اصلن همچین چیزی وجود ندارد. آنها معتقدند بازنمایی ذهنی تصویری سراسر کاذب از حالات و کنش‏های درونی ما ارائه می‎دهد که نباید زیاد جدی گرفته شود. سوزان بلکمور و نظریه‎ی ممتیک معتقد است خود یک توهم است و حاصل انباشته شدن ممهاست. او (و به نقل از خودش دِنِت) معتقدند بدون وجود ممها خودی هم وجود نخواهد داشت. روان‎شناسان تکاملی وجود مفهوم "خود" را به کارکرد تکاملی‎اش نسبت می‎دهند "برای انسان مفید بود که دچار این توهم شود" و ده‏ها نظریه دیگر...

من همچنان فکر می‎کنم (صرف نظر از وجود داشتن یا نداشتن تصادف) که اگر ده‎ها بار زمان را به عقب باز گردانیم من این صفحه را دقیقن به همین ترتیب خواهم نوشت. به نظر می‎رسد جبر اجتناب‎ناپذیر باشد.

 
پ.ن: اگر رفتار ما جبری باشد، آیا تشویق و پاداش اهمیت دارد؟ آیا اعتراض کردن و ایراد فایده دارد؟ مهم‎تر از همه اگر رفتار ما جبری باشد آیا ارزش‏گزاری بر چیزی معنی دارد؟
در این مورد به زودی می‎نویسم.

2 نوشته شده در  جمعه 1387/05/18ساعت 18:20  توسط خاشاک  |