حالا که سرم یکم خلوتتر شد گفتم بحث قبلی را یکم سر و سامان بدهم و ازش بگذرم.
اولین مشکلی که وجود داشت در بحث قبل احتمالن کاستی در بیان درست مفهوم جبر از طرف من بود. حرف من این است: ما باید جبر و اراده را در سطحهای مختلف بررسی کنیم. به نظر من ما در سطح دارای ارادهایم و در عمق مجبور. قضیه مثل کوه یخ فروید است. جبر (ناخودآگاه) هم بسیار عظیمتر است و هم کنترل و
هدایت قسمت رویین که اختیار (خودآگاه) باشد را در دست دارد. ما قسمت روی آب را میبینیم و نمیدانیم ده برابر این در زیر نهان است. ما میتوانیم تصمیم بگیریم (اراده کنیم) و زندگیمان را تغییر دهیم، میتوانیم تحت تاثیر چیزی که میخواهیم قرار بگیریم، میتوانیم برای درمان هفتهای یک ساعت با درمانگرمان صحبت کنیم و میتوانیم سبک زندگیمان را حتا تغییر دهیم. میتوانیم اگر بخواهیم خوشبینتر یا منطقیتر باشیم، میتوانیم اگر بخواهیم خوشحالتر باشیم یا تمایلات جنسی خاصی پیدا کنیم و خیلی چیزهای دیگر. اما این ربطی به مفهومی که من گویم ندارد. ما مجبوریم، چون مادی هستیم. شاید بتوان گفت ما قابل پیشبینی هستیم و چون قابل پیشبینی هستیم مجبوریم. اگر خدایی در معبد دلفی وجود دارد که جواب همه سئوالها را میداند (مثل اینکه آیا من فردا میخواهم خودکشی کنم) آنگاه من دیگر دارای اراده نیستم. اگر علم همچون خدای آن معبد باشد ما دیگر مختار نیستیم، چون او میتواند ما را پیشبینی کند. اما قبل از اینکه من را به علم پرستی متهم کنید خودم میگویم که من به همچین چیزی معتقد نیستم. شاید مغز ما از قواعد پیچیده کوانتمی پیروی میکند که احتمالن راه را برای پیشبینی میبندد. شاید هم اینطور نباشد و رفتار سلولها تحت تاثیر آن پیچیدهگی ها قرار نگیرد و اصطلاحن خواص آنها همدیگر را خنثی کند. مثل کامپیوتر، کامپیوتر برای ما در حد مطلوبی قابل پیشبینی است اما وضعیت ذرات داخل قطعات اساسی آن خیر. حال اینکه وضع مغز ما بیشتر چه مدلی است سئوال دشواری است یا حداقل من چیزی در موردش نمیدانم. به نظر من روشن است که مغز هر کدام از دو حالت قبل را داشته باشد ربطی به اختیار ندارد. مغز ما یک جسم مادیست به احتمال قوی حاصل پروسهی طولانی تکامل، و قدری بزرگتر از مغز سایر نخستیها. مغز نخستیها نیز اندکی پیچیدهتر از مغز سایر پستانداران (البته با چند استثناء) و مغز سایر پستانداران باز هم با چند استثناء بزرگتر و پیچیدهتر از گونههای ابتداییتر مثل ماهیها یا پرندگان؛ حال اگر ما عمیقن دارای اختیاریم این اختیار از کجا آمده است؟ علیش گفت تو چرا گیر دادی به متافیزیک و من گفتم چون تنها ادعای معقول برای مختار بودن چیزی مثل روح است. اگر ما معتقد به روح باشیم و قبول کنیم تمام تصمیماتمان در نهایت بر عهدهی اوست از زیر بار جبر مادی خلاص شدهایم. "خود ما" یعنی "روح ما" پس با خیال راحت میگوییم ما نه قابل پیشبینی هستیم و نه تصادفی. اما اگر بعد غیرمادی حذف شود چه چیزی جای آن را میخواهد بگیرد؟ اتفاق عجیب غریبی و که در طی تکامل افتاده و با یک جهش (یا چند جهش) به ما اختیار بخشیده است؟! شاید. اما چه چیزی از این ادعا حمایت میکند؟ چرا باید اینطور فکر کرد؟ چرا نباید گفت: بله به احتمال بسیار بسیار زیاد ما مجبوریم؟ حداقلش این است که میتوان از کل به جزء رسید و گفت تا به اینجا ما در مورد هیچ جسم مادی مفهومی چون اختیار نیافتیم پس انسان هم احتمالن فاقد آن است. شاید تصادفی باشد اما نمیتواند بطور سیستماتیک و هوشمند خلاف محدودیتهای مادی عمل کند. من به این میگویم عدم اختیار یا جبر و میخواهم آنها در را (اگر در عمق در نظر گرفته شود) روبروی هم قرار دهم.
اختیار هم مثل مفهوم خداست. هیچ شاهدی ندارد که ازش پشتیبانی کند. اما کسی هم دست و دلش نمیرود که منکرش شود. من هم قصد ندارد عَلَم انکار وجودش را در دست بگیرم. چون بر خلاف خدا، بود و نبودش فرقی به حالم ندارد. اما در این مورد کنجکاوم، و اگر واقعن وجود داشته باشد باید خیلی مکانیزم جالب و عجیبی باشد، نمیدانم، هرچند اینطور حرف زدن در مورد چیزی مثل اختیار خندهدار است. اگر اختیار مکانیسم خاصی داشته باشد که بتوان فرضن از آن سر در آورد و یا آن را شبیهسازی کرد و مثلن ساعت مختار ساخت ماجرا خیلی فانتزی میشود. خیلی مسخره است. امیدوارم که فهمیده باشید که چرا خیلی مسخره است!
حدس من این است (طبیعتن فقط یک حدس است!) که اختیار تنها یک مفهوم جذاب است و همانطور که دیدیم رد کردنش بسیار دشوار (یا شاید غیرممکن) چرا نباید این مفهوم جذاب و سخت جان باقی بماند؟ چرا نباید مقبولیت عام پیدا کند؟ چرا نباید از ذهن من به ذهن تو و از ذهن تو به همه جا سرایت پیدا کند؟
پ.ن: یک عده فکر میکنند که من مشغول نوشتن مقالهی علمی هستم!
پ.ن: توهم اختیار عنوان خوبی برای این دو یادداشت نبود.